اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

به نام خدا سلام شروع میکنم دوباره با یاد خدا

 

اوا جونم کلاس اول ومشغول یادگیری حروف الفبا

 

 

 

 

[ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ من ]

سلام سلام قلبماچ

به همه کودکان ایران زمین

قلبروز کودک مبارکتون باشه قلب

همینطور به اوای نازنیم هم روز کودک تبریک میگم هم

روز تولدشو

ماچعزیزم روز تولدت مبارک ماچ

اوای نازنینم امیدوارم عمری طولانی و با عزت داشته باشی

عزیزم همیشه سلامت وتندرست باشی به همه ارزوهای خوبت برسی

عزیزم امیددارم دختر پاک صادقی باشی دلی که تو داری کسی نداره

امیدوارم دل ساده تو هیچ کس نشکنه عزیزم...

امین.

بقیه شوتو دلم گفتم من میدونم و خدای خوبم تو رو به اون سپردم گل قشنگم

اوا جون امسال پیش دبستانی میره وخیلی خوشحال برعکس گذشته

سر ساعت 9 هر جا باشیم خواب میره

وصبح ساعت 6 بیداره خدا پدر این مدرسه ها رو بیامرزه واقعا چیز خوبیه ...

عزیزم برام خیلی سخت بود ندیدنت ولی الان میتونم بگم عادت کردم

گلم میبوسمت

و دوستت دارم

عکسهای روز اول مدرسه

تو مدرسه یه تولد ساده برات گرفتم امسال به خاطر عموی پونه که به تازگی

تصادف کرده وفوت شده (یه جوون سی ساله که دوقلو8 ماه داره ارام و امیرعلی )

تولد نگرفتم

این عکس کیکی که انتخاب کردم واونم کیکی که برام پختن

چاره ای نیست باید تحمل کنیم

شاید کمی تو رنگ شبیه باشه

 

اواشون تو تابستون یه نمایشگاه دسته جمعی داشتند این هم عکس نقاشی دختر گلم

معلم نازنینش

دوستت دارم عزیزم 

[ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ من ]

سلام برای بار دوم مینویسم اصلا شانس نوشتنم خوب نیست یک ساعته مینویسم همش پرید مگه از وورد هم ممکنه بپره

از حرفهای معمولی بگذرم اوا کلی واسه خودش خانمی شده دندونش افتاده البته یکی از دو تا دندونایی که شل شده بودند اون یکی پشتش دندون دراومده و فکر نکنم حالا حالا بیافتند

دوره مقدماتی موسیقی رو گذروندن و ساز انتخابی اوا جون تنبک و سنتور تو تابستان دوره تنبک گذرونده و البته هنوز کلی مونده ولی نسبت به سنشون خیلی خوب یاد گرفتن

این سری که دای مجید سمنان کنسرت داشت(استاد مجید درخشانی)از برکت حضور دایی عزیزم بچه ها هم کلی تمرین کردن مدام در حال زدن تنبک و یا پیانو بودن و ما هم کلی از صدای دلنشین تار دایی عزیزم لذت بردیم

کلاس باله هم میرفتن که دیگه اخرای ماه رمضون واقعا بریدم عوض اینکه اونا خسته بشن من خسته شدم وتا پاییز نمیببرمشون بعد پاییز انشالله

تو پاییز هم تصمیم دارم به امید خدا اوا جونو ببرم کلاس سنتور در کنارتنبک

راستی ا وا امسال میره پیش دبستانی لباساشو هفته قبل گرفتم و اخر این ماه براش قراره با خاله افسانش بریم خرید مدرسه

تو تابستوهفته ای سه روزکلاس زبان هم میرفتند درکنارش کلاس نقاش هم داشتن 14 این ماه یه نمایشگاه دارند که کاراشونو لمینت کردن و بعد نمایشگاه قراره به خودشش به عنوان یادگاری بدند

این عکس هم مربوط به افطاری خونه مامانا تو ماه رمضون امساله واوا و پونه در کنار نوه های عموم

یک زمانی ماماناشون با هم همبازی بودن .. پیر شدیم

 

 

اینجا هم مربوط به روز بعد عید فطره که باخاله هام ودختر خالهام عشق جون اوا خاله افسان رفته بودیم شهمیرزاد

جاتون خالی خیل خوش گذشت

 

 

میگن چرا بچه ها کارای بد میکنند اینم از بد اموزی های بابای پونه

 

تابعد

 

 

[ جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ من ]
[ جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ من ]

سلام

میخواستم امتحان کنم ببینم از ورد چه جوری میشه مطلب ارسال کرد

[ جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ من ]

سلام

دوستای نازنین روز زن رو خدمتون تبریک میگم

همینطور به تمام مامانای گل وبلاگ نویس ودخترهای خوشگلشون

اوای گلم روزت مبارک

برای اوا پیش دبستانی ثبت نام کردم و جاش خیلی خوبه البته همه تعریف میکنند اما نمیدون چه معیاری برای انتخاب  مدرسه بچه ها مهمه

خدا کنه هیچ اتفاقی براش نیافته

کلا کمی تا قسمتی دست و پا ....

شاید به خاطر اینکه من خیلی حساس بودم

تصمیم دارم این مدت کمی راحت تر بزارمش و اون بتونه بااین مساله کنار بیاد اون مدرسه ای  که نوشتم یه بدیش اینه که کلاسشون طبقه سومه و کمی شلوغه یه کلاس 35 نفره امابا دو مربی

مدرسه پونه تعدادبچه ها خیلی کمتره اما خوب با یه مربی ویه  محیط کوچکتر

واقعا خودم موندم کجاببرمش

البته پونه امسال اینجانیست چون مامانش اولش دودل بود که پونه رو بیاره یا نه ووقتی هم تصمیم گرفت که کار از کار گذشته بودقبول نکردن 

یه مسافرت سه روز سمت شمال داشتیم با خانواده شوهرم که خیلی جای قشنگی  بودخیلی خوش گذشت

چون عکسها رو قبلا گذاشته بودم تاریخ مربوط به گذشته است

ولی متن و امروز نوشتم

اوا خیلی به باباش وابسته شده مدام دوست داره همراه باباش  بیره  ومیترسم این اخلاقش باعث دردسربشه

یه اخلاق بدی هم پیدا کرده هرچی رو میگیم نگو میگه

به قول علی همراه با کلی خنده وذوق :ادم فروشه

اخه خنده داره دیروز باباش داشت حرف میزد باباش هم رو بدجنسی برای اینکه منو اذیت کنه  یه دفعه ازش پرسید بریم مامان  وبفروشیم اوا هم نه گذاشت نه برداشت یه دفعه گفت اره بریم بازار یه سگ بخریم

نمیدونم چی بگم باباش کلی باهاش صحبت کرد خودش هم بعدش کلی معذرت خواهی کرد اما من هنوز تو شوکم

بعد از ظهرهی بوسم کردو بوسم کرد وقربون صدقه م رفت

,بیرون میخواستم برم این قدر خواهش درخواست من وببر

کلا کمی بی تربیت شده

امروز به زور باباش  ومجبور کرده که خم باشه چهار دست و پا راه بره هی خیلی ببخشید الاغم شو

باباش یکمی دورش زد گفت خسته شد م تا باباش پاشد زد پشتش گفت یکمی الاغمون بره استراحت کنه

نمیدونم ازبچه ها چر ا این قدر حرفهای بد یاد میگیره

کلاس ب *ا ل* ه میره مدام در حال انجام حرکات باله است الان هم یه دور اومد دورم زد دستشو انداخت گردنم و بوسم کرد کلی ناز عشوه تحویلم دادو رفت 

لباس هر سه تاشون خودم دوختم

بد نشد

 

 

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام

شب قبل سال نو باعلی و مامان اینا سر خاک بابام رفتیم وسر خاک مادر بزرگ ها وبقیه

  موقع سال تحویل هر سه تاییمون کنار سفره هفت سین کلی در حال عکس انداختن.و دعا کردن و...ب وو .. بودیم که متوجه شدیم یه ماهی از 6 تا ماهی ها مرده

چرا 6 تا والله نمیدونم اوا خانم سه تا کوچیک سه تا بزرگ انتخاب کرد و منم برای اینکه دلشو نشکنم براش خریدم

بابایی در حال گرفتن ماهی و انداختنش تو اشغالی بود و تا سال تحویل به اندازه یه نفس کشیدن وقت  بود و این شد که ما اصلا نفهمیدیم چه جوری  سال نو شد

بعدش بابایی برامون دعا کرد و روبوسی و سال نو گفتن  و عیدی دادند

سفره هفت سین رو اول رو میز وسط اشپزخونه گذاشتم وفرداش به صورت کوچیکتر رو اپن گذاشتم.

 

بعد هم رفتیم عید دیدنی خونه مامانم اینا طبقه پایین البته قبلش یه صبحانه مفصل نوش جان کردیم وسط صبحانه تبریک های عیدو به صورت  تلفنی و با مسج گفتیم و مامانم هم از بیرون برامون اب وسبزه اورد

بابایی تا ظهر بیشتر پیشمون نبود بعد از رفتن بابایی با عمو محسن و داداش ه دایی صادق به  سمت جنوب ما هم رفتیم خونه عزیز.

 کسی نبود .رفتیم تو چون باز کردن درشونو بدون کلید  بلدم؟؟؟!!!!!!!!!

به پدر شوهرم زنگ زدم رفته بودند سر خاک محمد خواهر زاده علی.

جاریم اینا هم اومدند و تبریک سال نو عیدی دادند .عیدی گرفتن.

بعد هم بقیه اومدند از همه عیدی گرفتیم .عیدی دادیم و بعد از ناهار خونه دایی علی وخونه مامان اینا و خونه مادر جاریم  و... عید دیدنی رفتیم.

 من واوا دسته جمعی رفتن برای  عید دیدنی رو خیلی دوست داریم .این برنامه تا شب  ادامه داشت و یه  ساعت خونه عزیز استراحت کردیم وتصمیم گرفتیم دسته جمعی  بریم فست فود.

اینجا هم بعد خوردن بچه در حال بازیگوشی هستند

عکس پایین  شب ه قبل سال نوست .چون روز عید بابایی نبود .اوا خانمی عید اورد  . یکی از لباس نو  و  کفش نو ش ر و پوشید رفتیم خونه عزیز.

 

 

 

عکس پایین حونه مامانا مربوط به یه نی نی خوشگل به اسم روژان خانمه دختر پسر عموم.

یه دختر سه ماه  که روز ها میخوابه شبها بیداره.

قربونش برم که این قدر خوردنی و نازه

ماشالله

 تو بغل زن عموم خونه مامانا

 

  تو بغل خواهر م فاطی

  واین

عشقه،  ماه  ه  ه نازی ی

قربونش برم عجیب تو دلم نشسته.

امید پسر یکی دیگه از پسر عموهام.

ماشالله

 اینجا تو بغل خاله بها روزی که برای عید دیدنی اومده بودند خونه مامانا

 

 امید گل

  این جا هم ریحانه جون دختر  ه دختر عموم که بی نهایت  بامزه است.

در کنار پونه و ماهان  داداش روژان.

ریحانه جون  و پونه جون وماهان جون و امید جون و اوا خانمی  خونه مامانا

  بازم خونه مامانا و بچه ها

 وامید جونم

 بعد یه اتفاق بدی افتاد که تا اخر  عید حالمون  گرفته بود 

اونم مریض شدن رها خانم

که بعدا مفصل مینویسم

همینطور 13 بدر که باغ عموم اینا بودیم

فعلا تا بعد

[ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب