اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام عزیزم

 

کلی مطلب نوشتم اما اینترنتم قطع شد

 

همه از بین رفت

اما دوباره می نویسم

 

 امروز برعکس هر روز بیدار  هستی و کنار من نشستی پر تقال می خوری

یه سری عکس هست مربوط به زمانی که کوچکتر بودی

اون زمان که پونه مدام خونه مامانی بود چون مامانش یا کار داشت و خسته بودمعلمه و

   یا مهمونی بود   کلا پونه مدام اونجابود

ما هم صبح زود می رفتیم و پونه رو بیدار می کردیم و شما از خوشحالی کلی بازی  و کارای بامزه می کردین

یکی از کارت گردن کج کردنت بود با هر کس می خواستی بازی و شیطونی کنی گردنتو کج می کردی

 

 

 

در این عکس هم تو و پونه رو پشه بند دارین بازی می کنید

 

 

 

این لباس هم یکی از لباسایی که خودم برات دوختم

می دونی الان چند وقته که هیچی برات  ندوختم

 وای چیه مامانم

الان یه دفعه اومدی پاهامو چسبیدی اخه  ترسیدی از صدای نون خشک ی گریه افتادی 

 نمی دونم چرا جدیدا ترسو شدی از خیلی از صدا ها می ترسی  مثلا از صدای زنگ در فوری گریه می کنی

 می خوای بغلت کنم منم بهت می گم که  خاله فاطی و توکمی نگاه می کنی و گریه نمی کنی

فکر می کنی خاله فاطی و پونه اومدن

اینم یه عکس از گریه ات  که مربوط به چند ماه پیشه

 

 

الان روبروی من تو اتاقت همه پوشک ها رو از کمد ریختی بیرون داری دونه دونه از تو بسته در میاری

 وای خدا   الان بسته بزرگ اسباب بازی هاتو که شامل یه سری جغجغه است خوشحال اورد ی و به من نشون می دی یعنی بالاخره بیرونش اوردم 

این کار هم تو رو راضی نمی کنه وداری همراه با گریه می گی جودو تلو  و روی میز اشاره می کنی نمی دونم چی مخواهی

خوب به یه خودکار و کاغذ سفید قانع شدی

حالا از من می خوای برات نقاشی کنم و شعر بخونم من نقاشی مورد علاقت رو همراه با شعرش

برات می خونم

چشم چشم دو ابرو   دماغ دهن یه گردو

حالا بزار دو تا گوش موهاش نشه فراموش

قربونت برم

[ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]

 

 

این عکس مربوط به اولین سالگرد فوت بابااست

چقدر شیطون شدن

 

اینجا پونه داره به اوا می گه البته تو دلش

صبر کن بریم خونه مامانی اینا وقتی که تنها شیم

 هم محلت نمیدم هم هر وقت کسی نبود موهاتو می کشم  

حالا شیرین زبونی می کنی

 

وای  اوا هم عین خیالش نیست

بیچاره مامان لاله

 

[ دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام

 

خوب من سلام

برعکس دیروز امروز بهترم از لحاظ روحی میگم گلم

من دارم شوخی شوخی از خودم هم برات می نویسم مامانی رو ببخش هر لحظه که کاری انجام

 می دی میگم برم بنویسم یادم نره اما

نمی شه

 من فقط میتونم برات فیلم بگیرم که بعدها ببینی و گاهی وقتها اینجا برات بنویسم

 راستی یک عالمه (یعنی خیلی زیاد ) وبلاگ پیدا کردم که ماماناشون برای نی نی گولو هاشون

 می نویسند  همیشه فکر می کردم چه کار خارق العاده ای انجام می دهم اما با دیدن این همه وبلاگ راجع به بچه ها به نظر م اومد اینم یه جور مد جدیده

به هر حال من که از مد و اینجور چیزا خبر نداشتم

من فقط برای تو می نویسم برای گلی که روز به روز بزرگ بزرگتر  می شه ومن

من دلتنگ اون لحظه های نابی هستم که فراموش می شه وقابل برگشت نیست

عزیزترینم دوستت دارم خیلی زیاد

دوباره باز تو خواب هستی من از فرصت استفاده می کنم

امروز صبح که بیدار شدی زدی زیر گریه از نوع بدون اشکش همراه با ناز و دستات و جلو اوردی

 انگشتات رو  باز بسته کردی یعنی من و بغل کن منم قربونت رفتم خیلی زیاد و

بوست کردم و بغلت کردم و تو سرگذاشتی رو ی شونم و اروم اروم روی پشتم زدی

مثل من که اروم اروم روی پشتت میزدم وبرات لالایی می خوندم

بعد خواستی که رو پات بگیرم منم روی پات گرفتم وتو غر غر کنان پتو رو انداختی رو سرت وخوابیدی

 من هم دراز کشیدم داشتم یواش یواش فکر میکردم حتما خوابیدی که یه دفعه پتو رو بلند کردی

 به من خندیدی و گفتی دکی (دالی بازی )(بازی هر روز وهر شب و هر وقت که می خوای بخوابی)

می بوسمت

دوستت دارم عزیزم

 

[ یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]

اوا مامانی من سلام

امروز که از خواب بیدارشدی حالت نسبت به روزهای دیگه خیلی بهتر بود

من خیلی خوشحالم عزیزم چند روزیه که مریضی از سه شنبه هفته بیش (امروزسه شنبه اوایل بهمن است) واقعا سرما خوردگی بدی بود البته ممکن به خاطر واکسنت هم باشه  

هنوز سرفه ها بدی داری ولی داری شکر خدا بهتر می شی

 امروزبرای اولین بار موهات پشت سرت   بستم مثل اون  وقتها که منم موهامو می بستم اون قدر

موهات قشنگه که نگو

تو و باباییت دارین صبحونه می خورین ومنم تند تند دارم تایپ میکنم که بعدا یادم نره

اخه نازم داری گریه می کنی بابات می گه پاک دیوانه ای دختر(وقتی از کارات ذوق زده می شه)

بهت می گه دختر مثل وقتای که تو ماشین می شینی فوری می گی نانای و ضبط رو روشن میکنی

 می رقصی منتظری بابایت هم باهات بشکن بزنه

الان هم  گیلاسای تو ویترین و می خوای بابات بهت نداده  تو هم کله تو کوبیدی به صندلی غذات

بابابت که خیلی ذوق کرده

 اخه توش تیله و تو توی شیطون تو دهنت گذاشتی و می گی ممه

باباتم می گی ممه نیست اخه و داره سعی میکنه بهت کمی صبحانه بده

بابایی: هم بخوره هم هم

 بمن تذکر داد تیله ها خیلی خطرناکه

اخه مال شمع بود ریختم اون تو تو نبیی نگو بلا ی من حواسش جمع جمعه الان با زور گریه از باباش گرفته

این مطلب رو دیروز نوشتم ولی وقتی خواستم ثبت کنم دیدم بد نیست کمی هم از امروز بنویسم

خانم خوشگله من امروز بعد از خوردن صبحانه هوسه جوجو کرد

میدونی به خودکار ماژیک کاغذمی گه جوجو(شاید هم تو تو) کسی زبون بچه ها رو بلده

 به همه نوع حیون هم میگه هاپو

بله ازم خواستی از روی دیوار بالای تخته وایت برد - ماژیک و بهش بدم

منم از خدا خواسته ماژیک و بهت دادم و تخته رو پایین اوردم تا روش جوجو بکشه

 

وسرگرم مرتب کردن لب تابم بودم که یه دفعه دیدم به به نه تنها روی تخته روی دیوار

لباساش صندلیش هر چه که فکر کنید خط خطی اونم با ماژیک

خیلی عصبانی شدم ماژیک و گرفتم یه دفعه زد ی زیر گریه کلتم کوبیدی به دیوار

دو تا دستا تو گذاشتی بین صورتت و دیوارو گریه می کردی 

 اون قد بد جور با اون صدای گرفته گریه کردی که دلم طاقت نیاورد

 بهت دادمش ولی مجبور شدم مواظب باشم که کجا جو جو می کشه

تمام دست پای منم تو تو شده

این جوری نمی شه باید با باباش صحبت کنم تا کارای مثل کله زدن وورو یادش نده

بابای گلشم که دسته گل به اب داده تصادف کرده و جلوی ماشین و جمع کرده هر چند که خودش مقصر نیست ولی بی ماشینی سخته

امروز کلا خیلی کم حوصله بودم

الان اوا خوابیده

ومنم دلم خیلی گرفته یاد گذشته ها هستم یه اتفاقایی می افته که دلم می خواد اگه می تونستم

 بر می گشتم به همان زمون خوب بچگی هام با بابامو مامانم وخواهرم

می دونی چند وقته کسی رو به اسم بابا صدا نزدم امروز اون قدر بلند بلند این کلمه رو گفتم تا اروم شدم

اخه داریم خونه بابام  رو خراب می کنیم واپارتمان می کنیم منم یاد تمام خاطره هام می افتم

هرچند که اوایل تنها موافق من بودم ولی وقتی داره عملی میشه ادم باورش نمی شه

اینا رو نباید این جا می نوشتم ولی حوصله ندارم دوباره تو اون وبلاگ ببرمشون

بای

[ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب