اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام

 

یه مدتی می شه که در موردت مطلبی قرار ندادم عزیزم از بحث دوست داشتن این جور حرفا اگر بگذریم خیلی حرفا می مونه که من بهت نگفتم و یا حتی یادم رفته که باید بگم

گل قشنگم زندگی در کنار تو ارامشی به من هدیه می کنه که تا حا لا قدرشو ندونستم این رو تو سفر یک روزه که بدون تو وبابایی خوبت داشتم فهمیدم بدون تو دنیا به نظرم تنگ طاقت فرساست

تو بزرگ می شی روز به روز لحظه به لحظه ومن یواش یواش ..

.حرفای قشنگتر اینه که کارات روز به روز شیرین تر حرفات با معنا تر وتو دلنشین تر

مثل اینکه قرار بود از دوست داشتنم چیزی نگم

اما وقتی با دستای کوچولوت بغلم می کنی سرتو رو شونم می مالی وناز می کنی یا وقتی میخوای منو به جای عروسکات رو پاهات بخوابونی یادست رو روی من می کشی وپیش خودت لالایی برام می خونی دنیا در برارم یه رنگی می شه که تا حالا احساس نکردم یه حسی بهم دست می ده که بی نهایت زیباست

برای من تو شیرین ترین موجود دنیا هستی  با کارای بامزه ای که میکنی نه تنها من بلکه بابایی هم بی نهایت لذت می بره مثل اون شب که برای عروسکات کالسکه گرفته بودیم تو از شوق نخوابیدی ومشغول بازی که یه دفعه تصمیم گرفتی به جای عروسکات تو اونتو باشی چقدر من و بابایی خندیدیم

یا وقتی  عروسکی رو که بابایی برات گرفته بود  دیدی اولین چیزی که خواستی شیشه های که تو یکی شون عروسک ودیگری پر ازشکلای مختلف جغجغه من بهت شیشه اولی رو دادم اما تو با گریه اون یکی رو خواستی و وقتی بازشون کردم ریختی جلوی عروسکت و خواستی که باهات بازی کنه چون هم قد خودت بود  به جای خوابوندنش یا بغل کردن   اونو نشوندی وخواستی که باهات بازی کنه

یا وقتی کارای بد می کنی و من نگاهات می کنم تو الکی می خندی که من هم بخندم یا   حواسم رو پرت می کنی یه چیزی می گی

منو لالو یا مامانی گاهی هم ااااصدا می کنی

از تنها چیزی که می ترسی کیوی پوست نشده و یه عروسک بادی که عموت برای تولدت اورده اما با وجودی که می ترسی گاهی وقتا بهشون حمله میکنه به قول بابایی دنگ شون می کنی

خوب این عکسی هم که توی مطلب قبلی گذاشته بودم عزیزم مربوط می شه به تو و پونه تو از کیوی می ترسی و پونه من هم از دستکش

قربونت  برم

 

اوا مشغول بازی با عروسک

 

 

به بهانه بیرون رفتن موقع صبحانه کلاه سر کرده

خواب کردن نی نی هات

اوا بعد از حمو

[ چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام

 

در مورد عکس زیر چه فکری میکنید؟؟!!!

جوابش تو پست بعدی

دیروز من برای کاری تهران بودم و ناقلای من هم پیش مامانی کلی هم شیطونی کرده   

خانم خوشگل من دیروز تا ساعت 1 بعد از نصفه شب نخوابید  نمی دونم چش بود دیروز صبح ساعت 7 صبح بیدار شد و مامان هم میگفت یک ربع خوابیده که پونه از خواب گریه کنان بیدار شده و اوا جون اوا جون می کرده و اوا هم از صدای اون  گریه افتاده وساکت نشده  پونه رو پیش اوا بردن تا  ساکت شده و خوابیده اما اوا خانم ما نخوابیده و مامانی جونش هم مجبور شده نخوابه

نمیدونم دیشب هم هر کارش کردم نخوابید باباش  ومن تا کی بیدار بودیم تا بالاخره خوابش برداما خیلی  گریه کرد بهونه گرفت

باباییش اب خورد البته از توی شیشه خودش (هر شب یه شیشه کامل تا صبح میل میکنن)اوا گیر داد که منم باید از توشیشه بابایی سر بکشم   خدا    مجبور شدم راضیش کنم که از شیشه خودش بخوره (کار همیشه منه  هر کاری باباه میکنه اینم حتما انجام می ده برای همین منم یه شیشه کوچولو با سر کوچولو براش گرفتم که هر وقت خواست از شیشه اب بخوره از این بخوره) وخیلی قشنگ لباشو گرد می کنه از شیشه اب می خوره    از قبل از یک سالگی این کارو بلد بود 

خوب این برنامه تموم شد نوبت  تی تاب بود دونه دونه اورده براش باز کردیم به زور به ما داده که بخورین و بقیه اش هم تمام خونه بخش کرده اگه دیدین دارن مطلب می نویسم رحیمه (کارگرم)اومده و داره خونه رو جمع می کنه وگرنه با این کارایی که خانم کرده وقتی واسه مطلب نوشتن نداشتم

دونه دونه عروسکاشو اورده خواب کردیم لباساشو پخش کرده اسباب بازی هاشو خالی کرده  من که دیگه واقعاخسته شده بودم اونو به علی دادم خوابیدم

خواب و بیدار بودم که  صداش دراومد چه گریه ای می کرد  اون بغل باباش یه چیز عجیب غریب می گفت هی اشاره می کرد به ظرفای تو ویترین خدایا چی شده به علی نگاه کردم اونم کلافه گفت اب میخواسته تو لیوان ریخته بهش داده اماهی اشاره میکنه به اونجا و گریه می کنه قل قل اشکاش هم می اومد     بغلش کردم نازش کردم خودش و صاف می کرد واز بغلم پایین می اومد بردمش دیدم به به خانم قاشق فنجونا رو می خواد بهش دادم کلی اب و شیرین کرد اماباز هم نخوابید

اخرش به زور خوابوندمش رفتم تو تختش بغلش کردم هی گفتم الان پونه می یاد جای تو می خوابه تا خوابید ما بین برنامه دیشب سه  دفعه عوضش کردم وقتی خوابه پوشک رو می زارم و چسباشو نمی بندم تا اذیت نشه   اخه نیست که پاهای تپلی داره این پوشک ها براش تنگه سایز بالا هم براش تنگه محکم ببندم روی پاش جا میزاره یه بار عوضش کردم نخوابید پوشک خیس شد از پاش در اومد دفعه دوم هم چسباشو بستم ولی باز نخوابید موقع خواب دوباره براش عوض کردم تا خیس نباشه راحت بخوابه

اینم از سینمای دیشب

خوب بعد از یه وقفه 2 ساعته اومدم (عوض کردن اوا پختن ناهار و کیک برای اوا و همینطور دادن شیر به اوا و در اخر سرگرم کردن اون با میوه ) البته در تمام مدت رحیمه هم کار می کرد هم با اوا بازی میکرد هر وقت که رحیمه میاد خونه ما اوا فوری بیدار میشه

چون حوصلش زیاده با هم هم کار می کنن وهم بازی (رحیمه یه دختر زرنگ کاری و بسیار خوب    از افغانستان که ساکن سمنانه بابای اونم تو یه حادثه  یه ماه بعد از بابام فوت کرد و غیر از برادراش اون نون اور خانوادشونه )

اوا هم در این بین به زور گریه منو متوجه این موضوع کرد که خانم موز درسته می خواد نه موز ریز کرده بنابر این ما ظرفای میومونو با هم عوض کردیم اخه داره میوه می خوره

دیروز تو راه حرف اوا افتاد واین که چه قدر بامزه و چه حرفایی میزنه من وعلی به این نتیجه رسیدیم که دختر با هوشی داریم و لنگه دختر ما هیج جا نیست و کلی تبلیغات برای دخترمان انجام دادیم   وتک تک لغت های که بلده رو تکرار کردیم خلاصه کلی مخ دوستای علی رضا و امیر رو خوردیم

لغت های که اوا می گه  علی- به به (بابا)- مانی- لالاه (لاله)-لالای عزیز- مه مه –هم هم-دودو-جوجو -توتو-ابه-بها(خاله بهاره)سپی(خاله سپیده)اطی(خاله فاطی){{توجه}}{همه میومو ریختم تو ظرف اوا} و همینطور عمه-دد نی نی –     الو-  اااه اااه ایاییییه و جیغ های بنفش ووو.......

دیگه بسه خیلی حرف زدم  چند تا عکس هم از گل خوشگلم بزارم

اوا در مسافرتی یک روزه

 

  در این عکس هم اوا پونه  دامن هاشون امتحان کردن

اما از حول دامن پوشیدن دیگه نذاشتن بلوزاشون هم تنشون کنیم

البته از عجایب که فاطی به راحتی قبول کرد که لباس یه جور براشون بخریم

مارک رو لباساشو

 

 

 

یه عکس هم از بچگی های اوا خانم

اوا جونم دوست دارم به اندازه تموم دنیا

بعضی وقتا  دوستان لطف می کنن نظر می گذارند ممنون از همه شما 

 

[ پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب