اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام

 

مامانی من

اخه گلم یه خورده حال نداره

همش قر قر میکنه

داری دندون در مییاری همش سرتو می چسبی گریه الکی میکنی

هر وقت می خوای ناز کنی دستاتو باز می کنی می زاری رو صورتت والکی گریه می کنی

اخه نانازی من چقدر تو بلایی

گلم تازه یاد گرفته در داشبورد ماشین رو میگیره بالا و بازش میکنه

اخه باباش توش تخمه ها را گذاشته بود همین بهانه ای شد برای باز کردن

اون قدر بلایی که هر کاری خواستی باید انجام بدی

شکمو من

شیطون الان یه خورده نسبت به سابق (اون زمان که شیر خشک میخوردی)         

خیلی کمتر می خوری

ناقلای مامان زود زود بزرگ شو تا من خیالم کمی راحت بشه

بابای اومد  برم درو باز کنم کلیدشو جا گذاشته

 

یه عکس از خوردن تو شکمو بزارم        

         

این هم در حال کشتی گرفتن

خداحافظ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام گلم   خوب خوابیدی 

 

اخه خیلی خسته شدی  

اون از صبح که ساعت پنج ونیم بیدارشدی وباباتو بدرقه کردی  تا هفت ونیم نخوابیدی

اینم از ساعت 9 بیدارشدنت وبه زور من و هم از خواب بلند کردی

اخه مگه زور  کوچولو

امروز می خوام یک روز کاریه تو رو ثبت کنم

اول که بلند می شی یه بند می گی االلیی اااللییییی

همون علی خودمون

انگار که نه انگار مامانت این همه زحمت می کشه

از روی من به زور رد می شی (واسه همینه مدام دل درد دارم)

 واز تخت می ری پایین (تخت رو چسبوندم به دیوار ومیز توالت رو هم پایین تخت گذاشتم

 وخودم هم پهلوت می خوابم هیچ راه فرار نداری البته علی بیچاره تو هم باید پایین تخت بخوابه؟؟؟ مجبوره ؟؟؟)اینجا هم زورت زیاده ها

خوب رفتی پایین  ویه دور توی حال میزنی می بینی از اااللیی تو خبری نیست حالا بر میگردی پیش خودم ومن مجبورم که بلند بشم

میرم سریع کتری رو روشن می کنم و تو شروع می کنی به نق نق که ابب اابب

منظورت همون شیشه شیره ولی اگه اول بهت بدم دیگه از صبحانه خبری نیست

نمی خوری بنابراین باید یه جور سرگرم بشی کمی اب وو بازی

میریم به اتاقت

اول که می خواهی بری روی تختت با اسباب بازی های تختت بازی میکنی یا بانرده هاش

اوا توی تختش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته دو تا از نرده های تختت رو شکوندی  تو عکس هست

بعد می ایی پایین و می خواهی بری تو استخر کوچولوی توپات

هی  این توپ های کوچولو رو میریزی بیرون ومی گی بریزم تو

یه مدت بعد خسته می شی شیرجه زنون می ای بیرون یا بری توی اون یکی استخر یا هم مثل امروز یه دفعه شروع به جمع کردن توپهات می کنی

بعد می ری سراغ کمدت واسباب بازی ها وعروسکت هات البته امروز یاد ماشین بازی افتادی به زوراونو کشیدی پایین و رانندگی کردی

واون وقت یاد  دد ر د در  می افتی می ری سر وقت کفشهات و اونا رو می خوای به زور پات کنی

 من هم وسطها بعضی وقتها که حواست نیست میرم اشپزخونه وسایل صبحانه رو حاضر میکنم

موقع صبحانه حتما باید قاشق بهت بدم تا مثل ادم بزرگها چاییت رو هم بزنی

و حتما هم باید وسایل مثل ما باشه اصلا به ظرفهای خودت  توجه ای نداری

من باید هر وقت حواست نیست یه لقمه دهنت بزارم اخه نمی زاری می خوای خودت  بخوری

 

 

فعلا هم بیداری البته یه خورده سرما خورده ای کمتر چیزی می خوری 

 انتی بیوتیکت را قطع کرده بودم ولی دیدم باز ابریزش بینی و خس خست شرو شد واسه همین دوباره هر 8 ساعت شربت می خوری البته با مکافات

بهترن چیز واسه شربت دادن به تو ریختن اون تو سرنگ مخصوص دارو خوردنت   یا سرنگ معمولی است

 وتواون قدر ناز میکنی  که صبر ادم تموم می شه اما من مجبورم هر جور شده تودهنت خالی کنم

نمی زاری من چیزی بنویسم و همش پاهام و گاز می گیری می گی من و هم بغل کن بیام هم دکمه ها رو بزنم یا موس رو به من بده

وای رفتی زیر میز چرا بیا بیرون

وای بسه دیگه

 

[ جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام

 

این عکس مربوط به یک ماه پیشه یه روز که با دختر خاله هام رفتیم پارادایس

این قدر اوا اذیت کرد که نگو

هر جا باباش باشه فوری سرشو گرم میکنه حرف باباش رو هم گوش میده

 اما باباش نباشه دیوونه بازی هاش بیشتر می شه

این اوای شکمو هر چی بهش بدی باز هم شکموبازی در می یاره

عاشق کاکائو این جور چیزهاست من هی می خوام بهش ندم

اما اون اونقدر گریه می کنه که مجبور می شم بهش بدم

همیشه میگفتم این بچه هایی که گریه می کنند چه بچه های بی تربیتی هستند

این قدر لوس شدند تقصیر مادراشونه اما حالا سر خودم اومده من هر کاری می کنم حریفش نمیشم

خودشو می اندازه زمین و گریه می کنه تا بهش ندیم ساکت نمی شه

به هر حال مثل همیشه در حال خوردنه

[ شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب