اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ
2

سلام

اوا جونم  روی مبل روبروی تلویزیون دراز کشید. داره طبق معمول کارتون تماشا میکنه

تمام کانال های   م ا ×ه و ا× ر ه رو یاد گرفته  خودش روشن میکنه میاره عوض میکنه نخواست سی دی میزاره... البته کا × نال  ها گلچینه ونهایت  همونها رو بالا وپایین میکنه

چون نیمه دومی سال دیگه  پیش دبستانی میره.  اوایل که پونه  ومهسا و ترانه برای مانتو دوختن و ثبت نام میرفتندو میومدند .اینم بی نهایت دلش میخواست بره . مدام به باباش میگفت: من قدم اندازه پونه  یا منم عکس با مقنعه گرفتم.

 هی بهونه  میگرفت. خیلی سعی کرد م ثبت نامش کنم اما به خاطر 17 روز ناقابل افتاد سال بعد.

دیروز پونه مراسم جشنش بود اصلا به اوا مانتو وکیفو برنامه هاشو نشون ندادیم. اما خونه  مامان .خود پونه همه رو براش تعریف کرده بود. بدجنسا یواشکی هی میرفتند  بالا خونه پونشون .می اومدند . یه سری دیدم دارند تو دوربین یه کارایی میکنند. بعد که کشف کردم دیدم پونه به اوا  همه چی رو توضیح داده و گفته مامانم اینا نفهمند و اون موقع بود که اوا اومد گفت داره برنامه جشن  پونه رو میبینی و بعد دیدم خیلی راحت قبول کرده که سال دیگه بره .بهش گفته بودم با اسرا دختر عموش میره واونم خیلی خوشحال شد .برای الان هم قول کلاس نقاشی رو بهش دادم خدا کنه حوصله داشته باشم. فعلازبان وموسیقی  رو حتما باید ببرم.

برنامه اجرا سنتور هم منتفی شد .سنتور  و با تار عوض کردند. تار خیلی دلنشینه اوا هم دوست داره به سه تار علاقه ای نشون نداده بود. اما مثل اینکه تار و دوست داره تو سازهای قبلی هم تنبک رو ترجیح میداد به سنتور.

هفته پیش مراسم نامزدی سی سی بود  خاله افسانه و..   اومده بود و کلی  در جوار این دختر خالم خوش گذرونده بود طوریکه شب اول اومدنشون موقع خواب هرچی زنگ زدم نمی اومد میگفت:

من دیگه مسقل شدم و ساکم بفرست پایین جمعه می خوام برم تهران. امشب  هم میخوام پیش خاله بخوابم .منم خندیدم گفتم باشه   .میدونستم نمیتونه.

من نمیدونم کجا بودم .باباییش که زنگ زده بود همین حرفها رو تحویل داده بود باباجون گل و بلبلش هم دعواش کرد .اونم به بدترین شکل ممکن گریه میکرد .اومد که بالا صداشو تو راه پله شنیدم قیافشو دیدم دلم خیلی براش سوخت .

یه هق  هق ی میکرد.

باباش هم دلش سوخت هی بوس معذرت خواهی.(امان ازاین کارهای باباش که فقط لوسش میکنه)و اجازه داد بره.

اما به ده دقیقه نرسید که اومد. مامان میگفت :پیش خاله افسان خوابیده بوده اما یه دفعه دلش تنگ شده.

میدونستم

کلی تو جشن رق ×صی ×دند کیک خوردند   وبازی

حالا عکسها

این تو مراسم خاله سی سی در کنار خاله افسان لباسش رو هم خودم دوختم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  دیشب در حال پرو لباس

 

این کیک نامزدی خاله سی سی.  که حسابی بچه ها پشت شو انگشت باران کردند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این جا  در کنار خاله افسانه و تو خیابون این لباس رو هم قبلا دو ختم .

فکر کنم دارم تو خیاطی راه میافتم .

این عکس پایین رو اوا از ما گرفته مربوط به سفر  کاشان.

 اینم اوا خانم دوستاش تو سفر شمال

دو تا عکس پایین خونه خاله لیلی

 

 بابایش از شنبه نبود . دربستی با اقا رحیم به شیراز و اصفهان بردند  وقرار بود منو اوا  و خانم و  بچه های اقا رحیم هم همراهشون بریم  .اما هم گروه خوبی نبودند. هم من به خاطر مراسم خاله سی سی خسته بودم.

ایشالله سفر بعدی.

امشب بابایش میاد و خیلی خوشحاله.

موفق باشید .

[ چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
1

سلام 

عید سعید فطر  مبارک باشه  طاعات عباداتتون قبول درگاه حق.

اوا خانمی تشریف ندارند ومثل همیشه خونه مامانا جونشون دارند یا بازی میکنند یا کارتون تماشا میکنند.

تو تابستون کلاس زبان  فقط 2 جلسه رفتیم وکلا برنامه اش رو گذاشتیم برای پاییز و از کلاس موسقیش هم خبر جدید اینکه  ساز تنبک  با سه تار عوض شد و ما کلی در دسر با این ساز جدید داریم. سایزش یکمی کوچکتر از سه تارهای  معمولی بردن اوردنش که بدتر از تنبکه  و فعلا سه تار و با سنتور دارند و به زودی هم قراره یه برنامه اجرا برای سنتور داشته باشند.

عاشق کتاب و خوندن کتاب تا دودقیقه میرم رو تخت استراحت کنم کتابشو میاره

یه کتاب براش گرفتم که 60 تا داستان داره  خیلی کلفت و بزرگ و سنگینه از دختر کبریت فروش  حاج و بزبزقندی....

مدام باید براش بخونی وقتی هم نمی خونی  خودش درحال خوندن و نگاه کردن به عکسای کتابه .

اوا خانمی  یواش یواش داره بزرگ میشه  و من هم  کمترمثل سابق کاراشو انجام میدهم ودارم سعی میکنم کمی تا قسمتی تنبلی  و بازیگوشی رو بزاره کنار.  این ه که ما همش در حالت مامان اخمو وبداخلاق تشریف داریم واز اون مامان خوش اخلاق خبری نیست

البته بماند که خوب ازم حساب میبره کافیه نگاهش کنم  خودش حساب کار دستش میاد بعضی وقتها خودم ناراحت میشم از این رفتارهام ولی می بینم که مجبورم  چون اگه بخواد همینطور لوس و ننر بمونه واز خیلی کارها رفتار ها شونه خالی کنه اینده چندان جالبی نخواهد داشت

اوایل به سختی اما با یک دو سه بار تنبیه وکشوندنش تا جلوی حموم ونمیدونم  یا کمی قهر و محدود کردنش تو بعضی از کارها و منع کردن خیلی ا زچیزها یاد گرفته که باید با این مساله کنار بیاد

دلم نمیخواد بی ادب باشه هر کسی ادب رو جوری تعریف میکنه والله  خودم توش موندم که چه چیزی مهمتره فعلا که خوب حرف و گوش میده وبعضی وقتها با بعضی از کاراش میفهمم که هنوز هم همون بچه کوچولو من دوست داره بمونه

اینکه مدام میگه منو تو پتو بپیچ و بغلم کن و راهم ببر و مدام صدای بچه کوچو لو در میاره

والله کمر ندارم ماشالله 20 کیلو گاهی وقتها به عنوان پاداش کارش این بازی رو هم داریم

یا یه دفعه چهار دست و پا میشه ادای گریه در میاره دنبالته همه جای خونه میاد  کلی از دستش میخندیم

یا یه وقتهایی تو این حالت هاپوت میشه هی خودشو لوس میکنه پیشی میشه  بوست میکنه و

کلی مادر دختر با هم بازی میکنیم.

جدیدا هم هوس داداشی کرده هی میگه مامان یه عروسی بگیرید. (لباس عروس بپوش) بابایی هم داماد بشه برام یه داداشی بیارید .به باباش هم مدام میگه

تو عکسای گذشته و تو عکسای عروسیمون همش دنبال خودش میگرده. باباییش هم هی اذیتش میکنه میگه مامانی گفت  تو رو نبریم مامانی حسودت .

اخه وقتی باباییش میاد بی نهایت رو من حساسه و انگار که من هووشم

اگه دو دقیقه  هم بخواهیم حرف بزنیم یه جوری  خودشو وسط میاندازه بازی میکنه باباباش قهر میکنه وبهونه میاره.

موقع خوابیدن هم همینطور دوست داره حتما وسط ما دو تا بخوابه  یا تا من خواب نرم  نمیخوابه و کلا  پا به پای باباش بیدار می مونه

البته بماند که پونه وقتی هست کمتر کاری به ما داره وخیلی وقتها اصلا خونه نمیاد یا بالا خونه خاله فاطی  یا پایین خونه مامانا جونش

 میدونم  تو تربیتش خیلی اشتباه کردم اما تصمیم به جبران خیلی از کارها دارم   یه نمونه اش اینکه هر چی میخواست براش می خریدم یا با گریه  کردن همه چی بدست میاورد اما حالا فرق کرده دارم عادتش میدم با گریه چیزی رو بدست نمیاره یا اونچه که بخوام براش میخرم نه اونچه که اون میخواد 

 البته مثل سابق دیگه نیستم  اسباب بازی  و لباس و هر چی که میدیدیم  یا هوس می  کردیم میخریدم. باور کن اسیر شدم. اونقدر اسباب  بازی و ات واشغال داره که هر چی میشکنه وخراب میکنه بازم تمومی نداره .جا هم ندارم اتاقش که دیگه جا نداره تو  انباری م پر از اسباب های دوران کودکیشه.  به یه زوری کارتن کارتن میکنم اون تو میزارم خودمون تو این انباری 12 متری  راه حرکت نداریم.

واسه همین تا جایی چیزی میبینه. معمولا داره  که عمرا مثل سابق بشم و به بهانه شکستن یا خراب شدن یا کهنه شدم دوباره براش بخرم . 

اگر هم نداشته باشه  همین جوری نمیخرم یادش دادم فکر کنه ببینه بدرد چی  می خوره .یه مدت باید کار خوب ورفتار درست د اشته باشه .تا جایزه بگیره مثلا تازگی ها یه مبز جایزه گرفته چون زود حاضر میشه تو خونه کمکم میکنه .

دیگه هیچ نوع شانسی براش نیمگیرم  .میتونه تو مغازه علی اقا (سوپر مارکت بغل خونه ما )به جای شانسی پسته برداره .شیر کاکایو ممنوع  . میتونه شیر  یا رانی برداره.

مدام بستنی کاکایویی خوردن ممنوع  وووو

البته بماند اینکه مامانا هر وقتی یه حالی بهش میده یواشکی براش کاکائو  یا بستنی شیر کاکائو .. میگیره .

هر دفعه هم به من میگن که براش این و خریدن و من بهش میگم اقا کلاغه به من خبر رسوند یا چشمات بهم میگه یابوی فلان چیز میاد.

راستی یه عمو بچه بر داریم که بی نهایت میترسه و اگر کاری رو گوش نده انجام بده عمو بچه بر تنبیه اش می کنه.

مثلا یه دستگاه ازاینها که شبیه لپتابه براش از مریوان خریده بودیم فیلم پخش میکنه مدام 24 فیلم میدید اونچه تو  حال از تلویزین یا دی وی دی میدید. اونچه که تو اتاقش میبرد میدید .این شد که عمو بچه بر یه روز اومد اون دستگاه و برد .حالا هر وقت خیلی کارهای خوب میکنه بچه خوبی میشه عمو بچه بر یه شب میاره  باز صبح میبره.

کلی عکس اپلود کردم که به نوبت همشون رو میزارم

 موهاشو کوتاه مدل کورنلی زدم خیلی بهش   میاد

تو سفر اخر که داشتیم سمت غرب و مریوان ..

تو  عکس پایین تا  جایی که جا داشت کیف انداخته بود رو خودش و داشت یرای خودش مامان بازی و... میکرد

اینم از میزش که اون و  پونه یه رنگ و یه شکل خریدن

 

 

 

 

 

اینم بابایشه  که از سرو کولش مدام بالا و پایین میره 

 

اینم مربوط به عیده 

 

 

 راستی  خاله سی سی عقد کرده .

دایی صادق از دست این دو تا جونور چی میکشه  بیچاره اش  میکنند.

چون ما برادر نداریم  دایی صداش میزنند . پونه به بابای اوا میگه دایی علی ..

 

اینجا کل خانواده جمعیم وجای بابام خیلی خالیه 

از بالا ایستاده :بابا  علی ،خاله بها،  مامانا ،مامان لاله ، خاله فاطی ، دایی سعید

پایین هم که معرف حضورتون هست

عکسای پایین  مربوط به سفر جنوبی که تو عید رفتیم

بابای ی ی ی ی یش  ش ش  ه ه

مامانی یه وقت فرار نکنه باور کنید حسود نیستم!!!

 

 اینم  یه چند تا عکس از خوشگل خودم  اوا جون

موفق باشید

[ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
[ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب