اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ
4

سلام

.لبخند

 برای تولد اوا جون.  زنونه رو بعد از ظهر ساعت 3 گرفتم . که با  شام خونه مادرشوهرم تداخل نکنه. کل قوم شوهر رو به بهانه تولد شام دادیم که  بادعوت نکردن های  ماه رمضون وعید تلافی بشه.

وسایل شام روهم  از قبل خریدم وبردم.

 

از سه شنبه برای کیک کلی برنامه داشتم. هی عکس پرینت کردم و چاپ کردم .هی شیرینی فروشی ها رو چک کردم .امابازم اونی که میخواستم نشد عکس کیکی که انتخاب کردم این بود.

 

 

روش حتی یادشون رفته بود بنویسند. اوا جون تولدت مبارک

مخصوصا   تاکید رو رنگ روی همه چی داشتم.. اما

حیف.

 کیک ی که درست کرده بودند

متاسفانه وقتی  به جایی میرسند وکمی درصد فروششون بالامیره . همه چی یادشون میره.

برای تولد از اول هفته خونه خودمون رو انتخاب کرده بودم. اما رو ز5شنبه با اصرار بقیه  خونه مامانم اینا شد.  چون بزرگتر بود . بنابراین برنامه من دوباره شد. وتزییناتم همه عجله ای.

البته دایی صادق و خاله ها خیلی کمکم کردند.

شب 5شنبه  وصبح جمعه خیلی کاربود و رحیمه هم برای کمک اومده بود. بازم تادقیقه نود من و بقیه مشغول  بودیم.

برای تزیین اتاق    دایی صادق خیلی کمک کرد   وبرای خوردنی هم با کمک سی سی دای صادق ومامانا.

 خاله سی سی  انواع ژله  از نوع هفت رنگ بستنی ..... درست کرد . سالاد الوویه توسط مامانا وسی سی. واسنک توسط من و صادق . شیرینی پفک ونوشابه و...

 

 

 

 اولین مهمون مهرگان و مامانش بودند خدا رو شکر اماده اماده بودم وکم کم بقیه اومدند. قوم شوهر هم ساعت 4 ونیم اومدند. جاریم و خانم امیدی دوستم ساعت .5

 

اوا  و پونه  ومهرگان

اوا  و پونه  ومهر گان و خاطره

 

اوا که واقعا  بچه بدی بود.

از لباس پوشیدنش که حتما حتما باید همون لباس سر تولد اسرا رو بپوشه .چون صبح زود بلند شده بود .مدام بهونه میگرفت و با وجود مهرگان وپونه  مدام در حال دعوا  وقهر اشتی بودند .هر کاری میکردم اصلا تو پذیرایی نمی اومدند.

 اوا  قهر ه با مهرگان دعواش شده.

بابایی که کیک اورد یکمی عکس  گرفتیم و کمی اوا بچه ها  به یادشون اومد که غیر از بازی کردن اینجا تولدی هم هست کمی برای کیک شادی کردند.

بابایی تازه اومده

یواش یواش بچه ها برای کیک عکس جمع شدند

 

محمد رضا اینجا شیر شده بود .دایی علیش  عشقشه . به زور خودشو اون وسط جا داد

 و خاله فاطی با توجه به مهارتش در مورد بچه ها (معلم هست ) به بهانه فشفشه یه مدتی کنترلشون کرد.

اینجا بچه ها  در کنترل خاله فاطی  .خوب  بابا از اول این کار  رو میکردی.

 فوت کردن شمع 5سالگی

در حال بریدن کیک

بعد هم کادو باز کردن

همه چی خوب بود مادر شوهرم زیاد نموند .زود رفت که غذا ی شب رو اماده کنه. منم خیلی پشیمون شدم برای شام شب .کاش شب دیگه گذاشته بودم تا حداقل اونم با خیال راحت  تو تولد میموند.

شب هم رفتیم خونه مادرشوهر جان. بنده خدا  یه دیگ غذا پخته بود طوریکه تا فردا شب  غذا داشتند .فکرکن برای چند نفر با اینکه من گفته بودم فقط فامیل شوهر  ،همون هایی که همیشه میاند هستند . درسته  همه چی رو زیاد برده بودم به نیت اینکه این همه ما میریم میخوریم حداقل یه گوشه ای جبران بشه.

اما بنده خدا همه رو  پخته بود که بیشترش موند.

فرداش تا غروب مشغول جمع و جور بودیم .رحیمه  کارگرمون هم بود خیلی خسته بودم 

 کادو خاله بهار بود با اوا مشغول درست کردن وبازی کردن

روز یک شنبه یه دفعه هوس کردم اوا رو ببرم پیش دبستانی چون پونه  و ستاره میرفتند کلی وسیله خریدم .فرداش هم بردم .تا ظهر هم اونجا بودم اما بعد پشیمون شدم باز اگه سال دیگه بخواد همه اینا رو تکراری بخونه زده میشه .یا بخواد به هوای پونه وستاره  باشه وبدون اونا نره چی. چون پونه ستاره نیمه اولی هستند اوا نیمه دومی. اونا میرند کلاس اول .اما اوا سال دیگه دوباره باید بره پیش دبستانی.

ستاره خانم

وسایلی که خریدم

پونه ستاره اول یه پیش دبستانی دیگه میرفتند بعد اومدند این پیش دبستانی .لباس صورتی  کم رنگ مربوط به پیش دبستانی قبلیه ولباس صورتی تیره مربوط به این پیش دبستانی اوا هم لباس  قبلی پونه رو پوشیده.

ستاره و پونه و اوا

اوا خیلی خوشحال بود .الان هم  هرشب میخوابه میگه صبح من بیدارکن برم پیش دبستانی .

به معلمش گفت من تولدم شد بزرگ شدم اومدم پیش دبستانی

با کلی بد بختی راضیش کردم که نره براش کلاس نقاش هم نوشتم الان زبان میره وموسیقی از 5 شنبه هم قراره بره نقاشی.

عکسهای شمال ومشهد

شب کنار دریای ساری

شمال ساری

 

 

 ای ی ی  بابابی هم بد عکس نمیگیره

کنار دریا پدرو دختر

سرراه به سوی مشهد

تو مشهد در حال چایی خوردن

[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام

قلبقلبقلبفرشتهاوا خانمی قلبقلبقلبگلم  ، عزیزمماچماچماچ     تولدت  مبارکماچماچماچ

دیشب ساعت 9 خدا بهترین هدیه عمرم  رو به من داد  .

نازنیم، کاش بتونم تولد 100 سالگیتو ببینم . سایه سرم ارزو دارم همیشه کنارمون باشی.  عزیزم دوستت دارم و برات ارزوی خوشبختی میکنم.

کاش دوره های بعدی زندگیم  باز در کنار تو  وبا تو باشه .

دوستای عزیم

تولد امام رضا رو  به همتون تبریک میگم.

امسال تولد اوا جونم همزمان با تولد امام رضا  بود.

از 5شنبه بابایی  گیر داده بود بریم شمال  .  به خاطر هوای سرد هی  بهونه پشت بهونه  نه.  نه.

اما بالاخره جمعه ظهر بابایی موفق شد  . منم  نیم ساعته حاضر شدم.  شب و کنار دریا  ی ساری بودیم. خیلی هوای خوبی بود .خیلی خلوت و خوب بود. اوا خانم  کلی  قلعه ساخت وبازی کرد.  صدای دریا تو شب ارامش خوبی بهمون داد  .

صبح صبحانه رو دوباره کنار دریا بودیم و یه دفعه تصمیم گرفتیم به خاطر تولد امام رضا و اوا جون بریم مشهد . این بود که از جاده های شمالی به سمت مشهد رفتیم .واقعا جاده های دیدنی بود مخصوصا تو استان گلستان بی نهایت لذت بردیم .

یکی دوساعت هم تو جنگل های گلستان به سر بردیم.  ساعت 8 مشهد بودیم وای خدایا . اینه که میگن امام رضا ادم و می طلبه تو این شلوغی  ما و مشهد . خیلی شلوغ بود ترافیک از همون اولش .

با علی قرار گذاشتیم نصفه شب بریم. چون بی نهایت شلوغ بود  .اما صبح که بیدار شدیم ساعت 7 بود .

ساعت 10 ماشین تو ترمینال پارک کردیم  .خیلی شلوغ بود ونمیشد ماشین برد . تاکسی ها هم تا  یه مسیری میبردند نزدیک حرم نمیرفتند. با یکی از این تاکسیها که میگفت شما رو فلکه اب میبرم  نفری 1000 میگیرم .رفتیم  تو فلکه اب پیاده شدیم خدایا چه قدر جمعیت زیاد بود .سریع یه چادر  نماز خریدم خوب نمیدونستم میخواییم بریم مشهد.

این وسط هم اوا خانمی رو حسابی خوشگل کرده بودم .

اوا جون  تا مغازه می بینه هی اینو میخوام اونو میخوام شروع میکنه  باهاش صحبت کردیم که تو حرم  از ما میگیرند و اونم قبول کرد که برگشتن بریم خرید . خوب یادش بود که یه سری کلی خرید تو امانات جا گذاشتیم .

خیلی  خوب بود ولی حیف که بی نهایت شلوغ بود. ما هم تا یه جایی رفتیم   و کلی نماز و این جور برنامه ها. اوا رو هم بابایش رو کولش کرد تا با امام رضا صحبت کنه تولدش و تبریک بگه .

نماز ظهر رو هم خوندیم .  و شب هم پیش به سوی سمنان

خیلی خوب بود

برای اوا جمعه انشالله تولد میگیرم که همه بتونند بیان

کلی عکس هم هست که بعدا اضافه میکنم

فعلا  عکسهای گذشته

 تو مشهد تو زمستو ن با اسرا و مهسا

3 بار دیگه بعد از این عکس مشهد بودیم

سر  چادر اوا   که دست اسرا ست دعوا بود یه چادر بود سه تا بچه

 

 مشهد سرزمین عجایب این مربوط به فروردینه  ( منو اوا و بابایی )

 

 

مشهد اوا  و حسام پسر دوست بابایی

پونه  و محمد رضا پسر عمه و اوا تو پارک جلوی خونمون  

اوا اسرا محمد رضا خونه عزیز زمستون پار سال

 

 

 

[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب