اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ
5

سلام

خدمت دوستای نازنین .عیدهای گذشته تون  مبارک باشه .قلب

تو این مدت اوا جون  و اسرا خانم با هم  کلاس نقاشی  میروند و بعد دو جلسه مهسا خانم و امروزبعد یه ماه پونه خانم هم به جمعه شون اضافه میشه.

 میشه گفت نقاشی هاش خیلی بهتر شده و از اون حالت خط تو خط  ودر هم برهمی دراومده .دو و سه جلسه اول خیلی دلش میخواست با گوواش و ابرنگ نقاشی کنه .اما اول باید دوره مداد شمعی رو میگذروند. برای همین خیلی تو این کار حوصله نشون نمیداد. الان خیلی بهتره شده. یکی از جلسات نقاشی شون هم تو نمایشگاه برگزار شد که برای اوا خیلی خوب بود.

 

تو نمایشگاه نقاشی.

یه هفته ای عزیزشون  با عمه راضیه مشهد رفته بودند. و وقتی اومده بود براشون لباس اورده بود و این عکسشون که همه همزمان  لباساشون رو پوشیدند و خوشحالند از اینکه یه جورند.

اوا اسرا

اوا اسرا مهسا خاطره ترانه

اینجا هم همه نوه های دخترجمع هستند

مهدیه و...

 

یه سفر هم جاتون خالی کربلا رفتیم. اولش اصلا راضی نبودم یعنی از وقتی که زن علی شدم دوست داشته بره کربلا و الان تقریبا 9 ساله. این سری واقعا نمیدونم چی شد که راضی شدم.

فکر کنم واقعا امام حسین طلبید.

اواهم که همه زندگیش باباشه. مثل باباش رفتار میکنه .واونم بدون اینکه بدونه چیه؟کجاست؟ چرا؟ دوست داشت بره کربلا. برای همین دل به دریا زدیم ورفتیم .سفر خوبی بود. اولش خیلی میترسیدم اتفاقی بیافته .اما توکل کردم رفتم و به کسی تقریبا نگفتیم غیر فامیل نزدیک.

خدا رو شکر همه چی خوب بود.

همراه با مادرشوهرم چند تا ازاشناها و دوستای علی بیشتر همکاراش و خانواده هاشون.

خیلی خوب بود .اولش فکر کردم چه جای بی خودیه که میخوایم بریم .اما بعد واقعا لذت بردم. تو حرم حضرت علی  و امام حسین و ... وهزاران جای معنوی دیگه. کلی احساس سبکی میکنم. علی که اصلا دلش نمی خواست برگرده .اوا هم هر وقتی دلش برای مامانا وبازی کردن با بچه ها تنگ میشد و بهونه میکرد وگرنه اونم دوست داشت بمونه.

در کل بچه خوش مسافرتیه .از هرلحاظ که بگی ارومه و تو این سفر هم بیشتر باباش مراقبش بود. مدام با اون بود . برای همین یه کوچولو اخلاقش عوض شده از ظرافت دخترونش کم شده وخیلی تیپ و مدل پسرا رفتار میکنه .مخصوصا چند وقته که خودشو مدام جان سیناد می دونه و باباش رن... نمیدونم چی چی .یکی از کارهای هر روزشون دیدن کشتی و انجام کشتیه.

اینجا هم در کشتی با باباش پیروز شده( مثلا حالا )

 

بچه ها هم اینجا ظاهرا خیلی دلتنگ بودند و  روی  دستاشون شماره روزهای رفته و مانده رو داشتند .

 عکس خیلی نتونستم بگیرم بیشتر جاها دوربین نباید می بردیم.

روز حرکت با اینکه اوا صندلی جدا داشت مدام روی دست و پاهای باباش بود

 قراره هر سال  بریم واگه بتونم خودمو راضی کنم وترس از هواپیما رو تو خودم از بین ببرم هوایی بریم.

لب مرز قبل از خروج

یکی از کارای مورد علاقه اش خوردن اینا و سرلاک  بود .کاری هر لحظه انجام میداد.

 

 

علاقه اش به نقاشی بیشترشده  طوری که یکی دیگه از کار های که دوست داشت انجام بده نقاشی کردن بود .

پدر و دختر لوس و به قول اوا مامانی حسود.

 

فرات

 فرات

این هم از طرف نوه ها. مخصوص اوا جون.

و یه حلقه کوچیک مخصوص اوا

اول اصلا قبول نمیکرد گردنش بزارند.

 

 

ایشالله هر کی دوست داره قسمتش بشه  .قلب

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب