اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام ماچ

خدمت دوستای نازنیم ماچقلب

سال نو تون مبارک  قلب

امیدوارم همه تون سال خوبی رو پیش رو داشته باشید

بازم میام فعلا فقط اومده بودم سال نو رو تبریک بگم و

یه چند تا عکس از سفره های هفت سین امسال بزارم

اول اینجوری بود

بعدش به علت کمبود جا mp3 شد

 واین یکی

سال خیلی خیلی خوبی براتون ارزو  میکنمقلب

[ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
7

سلام

به به چه هوای عالیه  یه لحظه برف  یه لحظه افتاب .لبخند

امروز برعکس همیشه این تویی که از خواب من و بیداری میکنی.

:مامانی  مامانی صبح شده!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

یکمی شیرین زبونی و... راضی میشم. اون بخوابه کارتون ببینه  و بدون سر صدا که منم یکمی بخوابم.

بابایی جونش هم که ساعت 7 رفت سرکار .و وقتی بابایی نیست.بی نهایت مهربون میشه نمیدونم از تنها بودن با من میترسهکه حسابی بچه حرف گوش کن میشه یا از سیاستشه.؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

اما بابایی باشه هیچ حسابی ازمن نمیبره و تا بهش چیزی میگم خیلی عادی نه با دعوا فوری قهر وگریه و ...تا بابایی بیاد نازش رو بکشه و میون من و اون میونجی بشه.

این قدر میخنده از دست این کارامون  میگه شما دو تا مثل هوو می مونید وا!!!!!!!!

باور کنید من کاریش ندارم اما این دختر شیطون بلا بلده که چه جوره باعث خنده و سرگرمی مامانی و بابایش بشه.

کلی برای خانم خانما  لباس دوختم یه دفعه هم یه دونه واسه خودم دوختم باورتون نمیشه اصلا نمیتونست قبول کنه من اون لباس وبپوشم بابایی جونش هم همدستش  شده بود هی میخندید میگفت اره برای دخترمه.

خلاصه یه روز تموم اون لباس  پوشید تا رضایت دا دمنم بپوشم بابایش هم تا لباسو می بینه میخنده وکرم میریزه خلاصه از دست پدر و دختر ..خندهخندهخنده

الان هم دار ه همراه با  خانم گو- گو -ش میخونه

گریه کنم یا نکنم..

تو برنامه تی وی  پرش ین یکی از شرکت کننده این اهنگ خوند

اونم الان برای بار 3 داره گوش میده و میخونه

مثل خودم عاشق  خانم گو- گو -شه

یادم میاد قدیم ها کلی عکسهاشونو  فتو شاب کار میکردم  یه بار هم تو سایت تا - جی کستان من و دو نفر دیگه برنده شدیم خانم گو- گو -ش هم برامون یکی از کارهامون رو امضا کرد و توسط بستگان یکی از بچه ها برامون فرستاد

هی بالا هی پایین نمیدونم از این پرش های رو تخت به کجا میرسه

اومده پیشم ایستاده میگه 

:مامان چند روزه نرفتیم خونه عزیز

نبودیم مامان جون

من زودی حاضر میشم بابایی اومد دیگه دیر حاضر نمیشم


اخ بچم افتاد ....

چیزی نشد

از اخلاق های بده اوا خوردن موهاش و لباسهاش و وو... برای همین موهاشو کوتاه کردم

جمعه با بابایی ومامانم تهران بودیم وشنبه علی زنجان کارداشت ومامان اومده بود که اونجا بمونه اوا رو نگهداره

اواهم که این قدر عاشق خونه خاله هامه که تا ساعت سه نخوابید باهاشون بازی میکرد شب خونه خاله لیلی بودیم وماساعت 5 راه افتادیم بچم بیدار شد و از ذوق اینکه خالم پهلوش میخوابه دیگه نخوابیده بود. هر چی زنگ زدم هنوز بیداربود و شیطونی میکرد

با دایی مجیدم کلی بازی کرده بود و دوتایی با هم دف و تنبک زده بودند و کلی برای دای مجید رقصیده  و شیطونی کرده

عکس  مربوط به گذشته

دای مجید واوا

دای جان واوا

ماشالله با همه راحته

ظهر هم که خونه خاله فرخ بودند ما رسیدیم وتا شب اونجا کلی در جوار دختر خاله هام خوش گذروندیم همون خاله افسان که عشق دخترمه.

اوا  وخاله افسان قدیما 

 

تا ساعت 7 خواب نرفت بعد یه دفعه دیدم گریه میکنه میگه من خوابم میاد من خوابم میاد

همون وسط خوابش برد  وتا ساعت 7 صبح فرداش خوابید ما هم ساعت 12 سمنان رسیدیم همین شد که ساعت خوابش عوض شد  .

بابای دستش سر یه جریانی شکسته بود.

ما داشیتیم میرفتیم سر کلاس موسیقی دو تا تار ؛با اون جعبه های سنگینش دستم بود.  کنار  ساختمون کلاس داشتن برای نما داربست میزدند و وانت جلوی در پارک بود و دو تا کارگر روش ایستاده بودند وبا یه حلب روغن که توش اتیش درست کرده بودند .

برای رفتن به کلاس ما مجبور بودیم  از جلوشون دور بزنیم ازبین دیوار و وانت یه جای کوچولو رد بشیم وارد اموزشگاه بشیم. در حین رد شدن دیدم یارو هی چرت  پرت میگه داره   شعرمیخونه مسخره بازی...

عصبانی شدم بچه  ها رو که کلاس گذاشتم برگشتم پیش علی تا بهش گفتم پیاده شد. اومد تا میخورد یارو رو زد .اون قدر زد که یارو تموم بدنش خورد شد صدای شکستن پاهاشو خودم شنیدم ... بعد هم این قدر التماس کردم تا ولش  کرد هیچ کس هم جرات نمیکرد بیادجلو......

بعدا که رفتیم خونه دستش ورم کرد ه بود درد میکرد .بردیم عکس گرفتیم معلوم شد شکسته  وگچ وو...یه ماهی تو گچ بود

تا دیروز با کمک علی اقا  از شر گچ دستش راحت شدیم

راستی چند  تا تولد هم بود . خاله بهار  -عمو مهدی-  اسرا   مهسا و عباس اقا شوهر خواهر شوهرم ساراو..

و همینطور عمو مهدی هم نامزد کرد و عقد کنون و نامزدی

و کلی تولد  وکیک تولدوکیک و  کیک وشیرینی وجشن ...

14 بهمن برف شدید اومده بود و مامانم اش کشک پخت وبا خانواده سمت شهمیرزاد رفتیم    وسعید یه دره شکسته همراه خودش اورده بود که اونو اتیش زدیم وهمه یه عالم اتیش  بازی برف بازی کردیم.

عکسهاشو بعدا میزارم

وناهار هم مهمون فاطی به مناسبت رسمی شدندش .

موقع خوردن ناهار دیدم اوا میگه انگشترم قشنگه من نمیدوم این بست های گاز چه قشنگی داره که اون عاشق دست کردنشونه.

این جا بابایی داره از دستش در میاره 

ساعت 5 هم خونه مادرشوهرم اینا بودیم شام خوردیم و ارایش و درست کردن ومو پیش به سوی خونه  عروس خانم و اخر شب هم کلی ب&زن  و & ّب& ر&قص ...

این هم جای عروس خانم

اوا بابایی خونه عزیز قبل رفتن

روز 20 بهمن هم تولد خاله بهاره و هم عمو مهدی

فردای تولدعمو مهدی  جمعه   ساعت 5 عقد محضری و ساعت 8 هم خونه عروس خانم به صرف شیرینی ومیوه

یه تولد دیگه هم تولد مهسا بود که اون و اوا چون همسن هستند خیلی به هم نزدیک ن.

اوا ازم خواهش درخواست داشت که برای مهسا خانم هم لباس بدوزم منم قبول کردم به مناسبت تولدش برای خونه اش 4 دست لباس دوختم.

عکسهای تولد مهسا رو  ندارم  تو دوربین عمو مجیدشونه بعدا میزارم

این عکس  مهسا مربوط به تولد مهدیه خونه عمه نرگس

 

یکی از لباسهای مهسا

و چون تولد اسرا هم 12 اسفند بود واون و مهسا واوا و خیلی باهم نزدیک هستند برای اسرا خانم هم دو تا لباس مهمونی دوختم

مثل این لباس نارنجی وبنفش اوا

 یه تولد هم تو کلاس نقاشی

این وسط برای تولد اسرا     اوا جون یه دست لباس عروسی با سلیقه منحصر به فرد خودش که تموم نظرهاش هم اعمال شد بدست اورد که این دومین لباس عروس که میخواد و براش میدوزم . این جوری تا بره عروسیش بشه حداقل سالی دو دست لباس عروس میپوشه

 

اسرا در حال کیک بریدن

از طرف مامان و بابای اسرا

سه تفنگدار

پونه عمو مهدی از دوستای قدیمی

این رها خانم تو بغلم زل زده به روسری قرمزم

اینجا هم تو بغل علی داره سعی میکنه مثل اون زبون دربیاره

وای وای این بابا علی هم چه کارها که یاد بچه ها نمیده

جاتون خلی با اوا و پونه  اینا رو درست کردیم و

اینجا خرابشون کردیم

 

اوا سوار بابا

مدام رو کول باباش سواره  چه ناهار بخوره چه اخبار ببینه هر کاری که میخواد انجام بده این خانم هم رو دوشش اویزونه .

البته تقصیر خود علی هم هست از بچگی همیشه خودش اوا رو رو کولش سوار میکرد  و اون هم عادت کرده

بابایی غرق در اخبار

همدان 86 یا 87

تبریز86

قم90

بچم تقصیر نداره فکر نمیکنه که بزرگ بشه سنگین میشه به نظرش همیشه باباش زورش میرسه که بغلش کنه

 

یکی از لباس تو خونه ای اوا که دوختم

اوا سیبیلو

غرق خوندن وبلاگ ها  بودم که یه دفعه دیدم جلوم ایستاده این شکلی و میخنده

 

تو کربلا شب عید جشن تو رستو ران هتل کربلا

پونه روز اول مدرسه

تولد بابایی تیر ماه

وقتی بابایی مجبوره همه دستور های دختر گلشو گوش کنه این میشه دیگه!!!!!!!!!!!!

بابایی خفن اوه

وقتی کوچولو بود هر وقت بابایی سر کار بود اونم مثل باباش رفتارمیکرد

اینجا صاحب کنترل و تلویزیون ه

خونه قبلی

 

تابستون تو حیاط براشون  اسنخر و باد میکردم اونا تا کی سرگرم بودند

 

 

 

 

فکر کنم به اندازه یه ماه مطلب گذاشتم     مردم

الان ساعت 5 و بیست وسه دقیقه

 

موفق باشید

[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
6

سلام

خدمت دوستای نازنین

کلی حرف و خاطره که هر لحظه میگم کاش تو وبلاگش مینوشتم

الان که اومدم بنویسم چیزی یادم نمیاد

آیس بک چشمک

چیزیه که هرلحظه اگه بخوره سیر نمیشه .با طعم شکلاتی  اون قدر دوست داره که مجبورمون میکنه هرشب براش بگیریم .من و علی  از کاکائو شکلات زیاد خوشمون نمیاد اما نمیدونم اون  به کی رفته که مدام  این چیزا و طلب میکنه .شیر کاکائو  . آیس بک  اسمالتیز بستنی کاکائویی و هرچی که توش کاکائو باشه.سوال

خیلی سخته مقاومت کردن و نخریدن ولی بعضی وقتها این کارو میکنیم. در مقابل گریه و ناراحتی قهرش  وبراش نمیخریم . ولی کلی بعدش جفتمون دلمون میسوزه که براش چرا نخریدیم وهی تو خواب بوسش میکنیم میگیم نازی الهی ....فرشتهقلبماچگریه

اما باز وقتی یاد اینکه ممکن هزار جور مرض از این چیزا بگیره میافتیم  تصمیم قاطعانه میگیریم که هفته ای  یه بار  یا دو بار براش بخریم ومقاومت کنیم.

یه شب که گیر داده بود8 تا برای همه بخریم اخه همه دوست ندارند .تعجبپونه .اسرا .خاطره ترانه. محمد رضا .مهسا.و اگه ولش میکردی برای بچه کوچیک عمو مجید  رها وو مهدیه که ماشالله خانمی برای خودش و همینطور عمو ...

یه شب برای پونه اون خریدیدم پونه نخورد همین جوری موند منم که دوست ندارم باباش هم همینطور.

فرداشبش اسرا و مهسا رو بردیم اون دو تا هم علاقه ای نشون ندادند .زن عمو فاطمه که میگفت همون یه امتحان کردن بوده دیگه لب نزده.

بعد دیگه کسی رو نبردیم به این نتیجه رسیدیم  بابا دونه ای 3500 باید پول بدی بریزی دور.دختر ما نابغه از این چیزا دوست داره بقیه بچه ها دوست ندارند.عینک

از دیشب تصمیم گرفتیم و باهاش صحبت کردیم براش توضیح دادیم که  چه قدر براش بده چاقش میکنه ...

قرار شد هفته ای دوتا.

خوب قبول کرد.

امروز از صبح گیر داده بستنی کاکائویی وبا اسمالتیز با هم میخورم. چرا چون میخوام ایس بک درست کنم.نیشخند

هر جور میریم که یه کاری کنیم کاکائو نخوره اون همه چی رو با طعم کاکائو میخوره و غیر از اون باشه لب نمیزنه اون قدر نمیخوره گریه میکنه که کوتاه میاییم.

موقع غذا خوردن هم که پدر منو در میاره صبحانه که تا ساعت 10 نمیخوره هر وقت پاشه. مگر اینکه خیلی گرسنه بیکار باشه که باز هم طلب  شیر کاکائو ..میکنه .من هم بدجنسی نمیکنم زورش میکنم از نون محلی ها که با شیر تخم مرغ درست میشه  بهش میدم .بهش میگن فتیر و اوا خانم بهش میگه نون زرد و کمی پنیر خامه ای و  محصولات محلی مثل روغن اروشه و اروشه  روش میزنم .به زور اولش بهش یه دو سه تا لقمه میدم بعد یه دونه شیر کاکائو جلوش میزارم میگم حالا میتونی بخوری .

برای ناهار هم به زور بهش غذا  میدم. هر چیزی نمیخوره. میوه که فقط موز و خیار  و لیمو گاهی خیلی هنر کنه هندونه.

هر کارش کنی نه کیوی نه نارنگی نه پرتغال نه سیب.. لب نمیزنه.

واقعا موندم چه کنم.

عاشق سرلاک با طعم گندم عسل شیره. یه بسته رو به دوروز تموم میکنه ومن مجبورم بازم براش جیره بندی کنم و یااگه کارای خوب انجام داد پاداش بگیره وسرلاک بخوره.

ونودل و ماکارونی هر چی جلوش بزاری میخوره سیر که شد ..اگه یه ساعت دیگه بیاری باز میخوره.

کلا ات و اشغال خوره پفک و چیبس و...

ومن همیشه نگرانم و سعی میکنم با داروهایی که مخصوص تقویت ودارای اهن از این جور چیزاس حداقل جبران کنم .اما نمیدونم که درسته یا نه البته خوددکتر برای بچه ها توصیه کردندمثل مینادکس.

واینکه یه نی نی جدید داریم  .داره تقریبا 20 روزه میشه اسمش رهاست وخیلی دوستش دارم خواهر اسرا خانم.

شاید کمی تاقسمتی من و علی هم هوس یه بچه جدید کردیم. یه نی نی ناز فرشته

اما اوا گناه داره خیلی حسوده اون حتی به منم حسودی میکنه به هیچ عنوان که نمیتونیم تو اتاق خواب تنها باشیم محاله.

 مگر اینکه اون نباشه. اون قدربه باباش حساسه که اصلا تحمل نداره من وقتی اون هست از کنار باباش رد بشم..

شبا هی گیر میده بهونه میگیره. اینه که اومدیم تو حال در کنارهم میخوابیم  .قبلن ما رو تخت میخوابیدیم واون رو زمین در کنار تخت .قبل ترا که اون خونه بودیم تختش اورده بودم کنار تختم.

اما دوساله که اینجاییم اون رو زمین ما بالا .یه مدته که خیلی بیتابی میکنه واین میشه که حتی من مجبورم برم جای اون پایین بخوابم .اما دیدم به صرفه نیست اومدیم تو حال .زحمت رختخواب انداختن هم به بقیه کارام اضافه شد اما خوبیش اینه که من وسط میخوابم .شیطان

بماند که هرشب میاد وسط ما و منو میزنه .گیر میده .گریه میکنه هر جوریه  پهلوی باباش میخوابه تا خواب بره یا باباش پهلوش میخوابه.

صبح که پا میشه میبینه سرش کلاه رفته لبخندشیطان

رو منم حساسه. اما وقتی باباش باشه فقط باباش. مثلا عمه گلی یه مدت پیش بهش گفته بود بیا بوست کنم .اونم گفته بود نه .عمه جونش هم به شوخی گفته بود میرم بابات وبوس میکنم چون داداشمه باباتو بوس میکنم.

از اون تاریخ تا حالا اصلا نه بغل عمه گلی میره نه بوسش میکنه .باهاش لجه بدجور .از کربلا اومده بودیم هم نذاشت بوسش کنه. حتی بهش گفته بود برای همه دعا کردم به جز تو یا همه رو تحویل میگیر ه اونو نه .

عمو اکبرشوهر عمه گلی که قبلا اصلا نمیذاشت بوسش کنه. الان این قدر راحت بغلش میر ه میزار ه بوسش کن یا بچه های عمه گلی. هموشونو دوست داره بوس بهشون میدهغیر از عمه گلی.

باباش عشقشه.   هر کاری باباش بخواد .البته باباش هم بی نهایت دوستش داره اصلا رو حرفش حرف نمیزنه .بیشتر خرابکاری از  باباشه من مقاومتم خوبه .اما اونه که سریع تحملش تموم میشه .کوتاه میاد براش هر کاری بخواد انجام میده .

الان یه صدا میاد

مامن ،  گه   ، گه    یه اوا رو چهار دست و پا که نی نی کوچولو شده داره گریه میکنه.

مدام دوست داره با یه پتو یا چادر قنداقش کنم  و بغلش کنم.

 

هر وقت هر کی ازش میپرسه ابجی می خوای یا داداشی. اوایل قبل از به دنیا اومدن رها خانم میگفت اره میخوام داداشی.

الان میگه  : نه من ابجی دارم منو پونه ابجی ایم.

اینه که یکمی دودلیم .ولی برای سال اینده تصمیم داریم چون اوا میره پیش دبستانی سرش تقریبا گرم میشه و تا بره بچه بدنیا بیاد کلاس اولیه و کلا یکمی جو عوض میشه

البته شاید بازم باید فکر کنیم.

:مامان بریم علی اقا بستنی اسمالتیز بگیریم.

:نه

:مامان چرا پس بابا نمیاد الان گفت :دارم میام من بستنی اسمالتیز میخوام.

وبدو بدو رفته که به باباش زنگ بزنه .

باباش رفته سر  ساختمون داریم یه خونه جدید میسازیم. اینجا خوبه 94 متر اما اونجا 130 متری در میاد  بهتره.

:بابا علی کجایی

:جانم باباجون دارم میام

:بابا من ازت خواسته بودم اسمالتیز بستنی کاکائویی بخری.

:با هم میریم بیرون میخریم باباجون

:الان

:شب میریم دخترم

نه الان علی اقاداره

:نداره  باباجون لباس تن کن اومدم بریم بپرسیم

چند روز پیش  از تو لب تاب براش اهنگ های قدیمی (ویدئویی) ان  دی  رو    مثل  ای  ب لا .. گذاشتم مثل خودم عاشق این جور اهنگ ها ست .کلی تو اتاق خواب رو تخت برام رقصید و  مسخره بازی در اورد خندیدیم

راستی تولد محمد رضا بود. اما چون محرم بود یه تولد کوچولو خونه عزیز براش گرفتن. کیکش هم زمین فوتبال بود . این هم عکسای اون روز لباس اوا رو خودم بافتم چند وقته که افتادم تو خط بافتنی  یه سری چیزای دیگه هم بافتم برای خانم گلم .

 

 

محمد رضا و عمو جواد

و بقیه اعضا خانواده و هی عکس عکس و مسخره بازی

 این هم بافتنی هام

یه چند تا دیگه هم هست که عکساشو ندارم

یه ست شال کلاه دستکش  هم برای اسرا خانم بافتم

 

 

 

 

  به اخلاق بدی داره مدام به همه ی وسایل من دست میزنه یا ارایش میکنه یا لباس میپوشه کفشام و می پوشه از قدیم این جوری بوده باباش براش یکمی قیافه میاد. هر وقتی اما حریفش نمیشه و وسط عصبانیت خنده اش میگیره.

مربوط به قدیم

وحالا

 

 

 اینم از این یه سری عکس هم هست که تا شب میزارم

قدیما

پونه از پنجره خونه ماما نا

 

اوا پونه مربوط به گذشته ها فکر کنم سال 86

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
5

سلام

خدمت دوستای نازنین .عیدهای گذشته تون  مبارک باشه .قلب

تو این مدت اوا جون  و اسرا خانم با هم  کلاس نقاشی  میروند و بعد دو جلسه مهسا خانم و امروزبعد یه ماه پونه خانم هم به جمعه شون اضافه میشه.

 میشه گفت نقاشی هاش خیلی بهتر شده و از اون حالت خط تو خط  ودر هم برهمی دراومده .دو و سه جلسه اول خیلی دلش میخواست با گوواش و ابرنگ نقاشی کنه .اما اول باید دوره مداد شمعی رو میگذروند. برای همین خیلی تو این کار حوصله نشون نمیداد. الان خیلی بهتره شده. یکی از جلسات نقاشی شون هم تو نمایشگاه برگزار شد که برای اوا خیلی خوب بود.

 

تو نمایشگاه نقاشی.

یه هفته ای عزیزشون  با عمه راضیه مشهد رفته بودند. و وقتی اومده بود براشون لباس اورده بود و این عکسشون که همه همزمان  لباساشون رو پوشیدند و خوشحالند از اینکه یه جورند.

اوا اسرا

اوا اسرا مهسا خاطره ترانه

اینجا هم همه نوه های دخترجمع هستند

مهدیه و...

 

یه سفر هم جاتون خالی کربلا رفتیم. اولش اصلا راضی نبودم یعنی از وقتی که زن علی شدم دوست داشته بره کربلا و الان تقریبا 9 ساله. این سری واقعا نمیدونم چی شد که راضی شدم.

فکر کنم واقعا امام حسین طلبید.

اواهم که همه زندگیش باباشه. مثل باباش رفتار میکنه .واونم بدون اینکه بدونه چیه؟کجاست؟ چرا؟ دوست داشت بره کربلا. برای همین دل به دریا زدیم ورفتیم .سفر خوبی بود. اولش خیلی میترسیدم اتفاقی بیافته .اما توکل کردم رفتم و به کسی تقریبا نگفتیم غیر فامیل نزدیک.

خدا رو شکر همه چی خوب بود.

همراه با مادرشوهرم چند تا ازاشناها و دوستای علی بیشتر همکاراش و خانواده هاشون.

خیلی خوب بود .اولش فکر کردم چه جای بی خودیه که میخوایم بریم .اما بعد واقعا لذت بردم. تو حرم حضرت علی  و امام حسین و ... وهزاران جای معنوی دیگه. کلی احساس سبکی میکنم. علی که اصلا دلش نمی خواست برگرده .اوا هم هر وقتی دلش برای مامانا وبازی کردن با بچه ها تنگ میشد و بهونه میکرد وگرنه اونم دوست داشت بمونه.

در کل بچه خوش مسافرتیه .از هرلحاظ که بگی ارومه و تو این سفر هم بیشتر باباش مراقبش بود. مدام با اون بود . برای همین یه کوچولو اخلاقش عوض شده از ظرافت دخترونش کم شده وخیلی تیپ و مدل پسرا رفتار میکنه .مخصوصا چند وقته که خودشو مدام جان سیناد می دونه و باباش رن... نمیدونم چی چی .یکی از کارهای هر روزشون دیدن کشتی و انجام کشتیه.

اینجا هم در کشتی با باباش پیروز شده( مثلا حالا )

 

بچه ها هم اینجا ظاهرا خیلی دلتنگ بودند و  روی  دستاشون شماره روزهای رفته و مانده رو داشتند .

 عکس خیلی نتونستم بگیرم بیشتر جاها دوربین نباید می بردیم.

روز حرکت با اینکه اوا صندلی جدا داشت مدام روی دست و پاهای باباش بود

 قراره هر سال  بریم واگه بتونم خودمو راضی کنم وترس از هواپیما رو تو خودم از بین ببرم هوایی بریم.

لب مرز قبل از خروج

یکی از کارای مورد علاقه اش خوردن اینا و سرلاک  بود .کاری هر لحظه انجام میداد.

 

 

علاقه اش به نقاشی بیشترشده  طوری که یکی دیگه از کار های که دوست داشت انجام بده نقاشی کردن بود .

پدر و دختر لوس و به قول اوا مامانی حسود.

 

فرات

 فرات

این هم از طرف نوه ها. مخصوص اوا جون.

و یه حلقه کوچیک مخصوص اوا

اول اصلا قبول نمیکرد گردنش بزارند.

 

 

ایشالله هر کی دوست داره قسمتش بشه  .قلب

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
4

سلام

.لبخند

 برای تولد اوا جون.  زنونه رو بعد از ظهر ساعت 3 گرفتم . که با  شام خونه مادرشوهرم تداخل نکنه. کل قوم شوهر رو به بهانه تولد شام دادیم که  بادعوت نکردن های  ماه رمضون وعید تلافی بشه.

وسایل شام روهم  از قبل خریدم وبردم.

 

از سه شنبه برای کیک کلی برنامه داشتم. هی عکس پرینت کردم و چاپ کردم .هی شیرینی فروشی ها رو چک کردم .امابازم اونی که میخواستم نشد عکس کیکی که انتخاب کردم این بود.

 

 

روش حتی یادشون رفته بود بنویسند. اوا جون تولدت مبارک

مخصوصا   تاکید رو رنگ روی همه چی داشتم.. اما

حیف.

 کیک ی که درست کرده بودند

متاسفانه وقتی  به جایی میرسند وکمی درصد فروششون بالامیره . همه چی یادشون میره.

برای تولد از اول هفته خونه خودمون رو انتخاب کرده بودم. اما رو ز5شنبه با اصرار بقیه  خونه مامانم اینا شد.  چون بزرگتر بود . بنابراین برنامه من دوباره شد. وتزییناتم همه عجله ای.

البته دایی صادق و خاله ها خیلی کمکم کردند.

شب 5شنبه  وصبح جمعه خیلی کاربود و رحیمه هم برای کمک اومده بود. بازم تادقیقه نود من و بقیه مشغول  بودیم.

برای تزیین اتاق    دایی صادق خیلی کمک کرد   وبرای خوردنی هم با کمک سی سی دای صادق ومامانا.

 خاله سی سی  انواع ژله  از نوع هفت رنگ بستنی ..... درست کرد . سالاد الوویه توسط مامانا وسی سی. واسنک توسط من و صادق . شیرینی پفک ونوشابه و...

 

 

 

 اولین مهمون مهرگان و مامانش بودند خدا رو شکر اماده اماده بودم وکم کم بقیه اومدند. قوم شوهر هم ساعت 4 ونیم اومدند. جاریم و خانم امیدی دوستم ساعت .5

 

اوا  و پونه  ومهرگان

اوا  و پونه  ومهر گان و خاطره

 

اوا که واقعا  بچه بدی بود.

از لباس پوشیدنش که حتما حتما باید همون لباس سر تولد اسرا رو بپوشه .چون صبح زود بلند شده بود .مدام بهونه میگرفت و با وجود مهرگان وپونه  مدام در حال دعوا  وقهر اشتی بودند .هر کاری میکردم اصلا تو پذیرایی نمی اومدند.

 اوا  قهر ه با مهرگان دعواش شده.

بابایی که کیک اورد یکمی عکس  گرفتیم و کمی اوا بچه ها  به یادشون اومد که غیر از بازی کردن اینجا تولدی هم هست کمی برای کیک شادی کردند.

بابایی تازه اومده

یواش یواش بچه ها برای کیک عکس جمع شدند

 

محمد رضا اینجا شیر شده بود .دایی علیش  عشقشه . به زور خودشو اون وسط جا داد

 و خاله فاطی با توجه به مهارتش در مورد بچه ها (معلم هست ) به بهانه فشفشه یه مدتی کنترلشون کرد.

اینجا بچه ها  در کنترل خاله فاطی  .خوب  بابا از اول این کار  رو میکردی.

 فوت کردن شمع 5سالگی

در حال بریدن کیک

بعد هم کادو باز کردن

همه چی خوب بود مادر شوهرم زیاد نموند .زود رفت که غذا ی شب رو اماده کنه. منم خیلی پشیمون شدم برای شام شب .کاش شب دیگه گذاشته بودم تا حداقل اونم با خیال راحت  تو تولد میموند.

شب هم رفتیم خونه مادرشوهر جان. بنده خدا  یه دیگ غذا پخته بود طوریکه تا فردا شب  غذا داشتند .فکرکن برای چند نفر با اینکه من گفته بودم فقط فامیل شوهر  ،همون هایی که همیشه میاند هستند . درسته  همه چی رو زیاد برده بودم به نیت اینکه این همه ما میریم میخوریم حداقل یه گوشه ای جبران بشه.

اما بنده خدا همه رو  پخته بود که بیشترش موند.

فرداش تا غروب مشغول جمع و جور بودیم .رحیمه  کارگرمون هم بود خیلی خسته بودم 

 کادو خاله بهار بود با اوا مشغول درست کردن وبازی کردن

روز یک شنبه یه دفعه هوس کردم اوا رو ببرم پیش دبستانی چون پونه  و ستاره میرفتند کلی وسیله خریدم .فرداش هم بردم .تا ظهر هم اونجا بودم اما بعد پشیمون شدم باز اگه سال دیگه بخواد همه اینا رو تکراری بخونه زده میشه .یا بخواد به هوای پونه وستاره  باشه وبدون اونا نره چی. چون پونه ستاره نیمه اولی هستند اوا نیمه دومی. اونا میرند کلاس اول .اما اوا سال دیگه دوباره باید بره پیش دبستانی.

ستاره خانم

وسایلی که خریدم

پونه ستاره اول یه پیش دبستانی دیگه میرفتند بعد اومدند این پیش دبستانی .لباس صورتی  کم رنگ مربوط به پیش دبستانی قبلیه ولباس صورتی تیره مربوط به این پیش دبستانی اوا هم لباس  قبلی پونه رو پوشیده.

ستاره و پونه و اوا

اوا خیلی خوشحال بود .الان هم  هرشب میخوابه میگه صبح من بیدارکن برم پیش دبستانی .

به معلمش گفت من تولدم شد بزرگ شدم اومدم پیش دبستانی

با کلی بد بختی راضیش کردم که نره براش کلاس نقاش هم نوشتم الان زبان میره وموسیقی از 5 شنبه هم قراره بره نقاشی.

عکسهای شمال ومشهد

شب کنار دریای ساری

شمال ساری

 

 

 ای ی ی  بابابی هم بد عکس نمیگیره

کنار دریا پدرو دختر

سرراه به سوی مشهد

تو مشهد در حال چایی خوردن

[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]

سلام

قلبقلبقلبفرشتهاوا خانمی قلبقلبقلبگلم  ، عزیزمماچماچماچ     تولدت  مبارکماچماچماچ

دیشب ساعت 9 خدا بهترین هدیه عمرم  رو به من داد  .

نازنیم، کاش بتونم تولد 100 سالگیتو ببینم . سایه سرم ارزو دارم همیشه کنارمون باشی.  عزیزم دوستت دارم و برات ارزوی خوشبختی میکنم.

کاش دوره های بعدی زندگیم  باز در کنار تو  وبا تو باشه .

دوستای عزیم

تولد امام رضا رو  به همتون تبریک میگم.

امسال تولد اوا جونم همزمان با تولد امام رضا  بود.

از 5شنبه بابایی  گیر داده بود بریم شمال  .  به خاطر هوای سرد هی  بهونه پشت بهونه  نه.  نه.

اما بالاخره جمعه ظهر بابایی موفق شد  . منم  نیم ساعته حاضر شدم.  شب و کنار دریا  ی ساری بودیم. خیلی هوای خوبی بود .خیلی خلوت و خوب بود. اوا خانم  کلی  قلعه ساخت وبازی کرد.  صدای دریا تو شب ارامش خوبی بهمون داد  .

صبح صبحانه رو دوباره کنار دریا بودیم و یه دفعه تصمیم گرفتیم به خاطر تولد امام رضا و اوا جون بریم مشهد . این بود که از جاده های شمالی به سمت مشهد رفتیم .واقعا جاده های دیدنی بود مخصوصا تو استان گلستان بی نهایت لذت بردیم .

یکی دوساعت هم تو جنگل های گلستان به سر بردیم.  ساعت 8 مشهد بودیم وای خدایا . اینه که میگن امام رضا ادم و می طلبه تو این شلوغی  ما و مشهد . خیلی شلوغ بود ترافیک از همون اولش .

با علی قرار گذاشتیم نصفه شب بریم. چون بی نهایت شلوغ بود  .اما صبح که بیدار شدیم ساعت 7 بود .

ساعت 10 ماشین تو ترمینال پارک کردیم  .خیلی شلوغ بود ونمیشد ماشین برد . تاکسی ها هم تا  یه مسیری میبردند نزدیک حرم نمیرفتند. با یکی از این تاکسیها که میگفت شما رو فلکه اب میبرم  نفری 1000 میگیرم .رفتیم  تو فلکه اب پیاده شدیم خدایا چه قدر جمعیت زیاد بود .سریع یه چادر  نماز خریدم خوب نمیدونستم میخواییم بریم مشهد.

این وسط هم اوا خانمی رو حسابی خوشگل کرده بودم .

اوا جون  تا مغازه می بینه هی اینو میخوام اونو میخوام شروع میکنه  باهاش صحبت کردیم که تو حرم  از ما میگیرند و اونم قبول کرد که برگشتن بریم خرید . خوب یادش بود که یه سری کلی خرید تو امانات جا گذاشتیم .

خیلی  خوب بود ولی حیف که بی نهایت شلوغ بود. ما هم تا یه جایی رفتیم   و کلی نماز و این جور برنامه ها. اوا رو هم بابایش رو کولش کرد تا با امام رضا صحبت کنه تولدش و تبریک بگه .

نماز ظهر رو هم خوندیم .  و شب هم پیش به سوی سمنان

خیلی خوب بود

برای اوا جمعه انشالله تولد میگیرم که همه بتونند بیان

کلی عکس هم هست که بعدا اضافه میکنم

فعلا  عکسهای گذشته

 تو مشهد تو زمستو ن با اسرا و مهسا

3 بار دیگه بعد از این عکس مشهد بودیم

سر  چادر اوا   که دست اسرا ست دعوا بود یه چادر بود سه تا بچه

 

 مشهد سرزمین عجایب این مربوط به فروردینه  ( منو اوا و بابایی )

 

 

مشهد اوا  و حسام پسر دوست بابایی

پونه  و محمد رضا پسر عمه و اوا تو پارک جلوی خونمون  

اوا اسرا محمد رضا خونه عزیز زمستون پار سال

 

 

 

[ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
2

سلام

اوا جونم  روی مبل روبروی تلویزیون دراز کشید. داره طبق معمول کارتون تماشا میکنه

تمام کانال های   م ا ×ه و ا× ر ه رو یاد گرفته  خودش روشن میکنه میاره عوض میکنه نخواست سی دی میزاره... البته کا × نال  ها گلچینه ونهایت  همونها رو بالا وپایین میکنه

چون نیمه دومی سال دیگه  پیش دبستانی میره.  اوایل که پونه  ومهسا و ترانه برای مانتو دوختن و ثبت نام میرفتندو میومدند .اینم بی نهایت دلش میخواست بره . مدام به باباش میگفت: من قدم اندازه پونه  یا منم عکس با مقنعه گرفتم.

 هی بهونه  میگرفت. خیلی سعی کرد م ثبت نامش کنم اما به خاطر 17 روز ناقابل افتاد سال بعد.

دیروز پونه مراسم جشنش بود اصلا به اوا مانتو وکیفو برنامه هاشو نشون ندادیم. اما خونه  مامان .خود پونه همه رو براش تعریف کرده بود. بدجنسا یواشکی هی میرفتند  بالا خونه پونشون .می اومدند . یه سری دیدم دارند تو دوربین یه کارایی میکنند. بعد که کشف کردم دیدم پونه به اوا  همه چی رو توضیح داده و گفته مامانم اینا نفهمند و اون موقع بود که اوا اومد گفت داره برنامه جشن  پونه رو میبینی و بعد دیدم خیلی راحت قبول کرده که سال دیگه بره .بهش گفته بودم با اسرا دختر عموش میره واونم خیلی خوشحال شد .برای الان هم قول کلاس نقاشی رو بهش دادم خدا کنه حوصله داشته باشم. فعلازبان وموسیقی  رو حتما باید ببرم.

برنامه اجرا سنتور هم منتفی شد .سنتور  و با تار عوض کردند. تار خیلی دلنشینه اوا هم دوست داره به سه تار علاقه ای نشون نداده بود. اما مثل اینکه تار و دوست داره تو سازهای قبلی هم تنبک رو ترجیح میداد به سنتور.

هفته پیش مراسم نامزدی سی سی بود  خاله افسانه و..   اومده بود و کلی  در جوار این دختر خالم خوش گذرونده بود طوریکه شب اول اومدنشون موقع خواب هرچی زنگ زدم نمی اومد میگفت:

من دیگه مسقل شدم و ساکم بفرست پایین جمعه می خوام برم تهران. امشب  هم میخوام پیش خاله بخوابم .منم خندیدم گفتم باشه   .میدونستم نمیتونه.

من نمیدونم کجا بودم .باباییش که زنگ زده بود همین حرفها رو تحویل داده بود باباجون گل و بلبلش هم دعواش کرد .اونم به بدترین شکل ممکن گریه میکرد .اومد که بالا صداشو تو راه پله شنیدم قیافشو دیدم دلم خیلی براش سوخت .

یه هق  هق ی میکرد.

باباش هم دلش سوخت هی بوس معذرت خواهی.(امان ازاین کارهای باباش که فقط لوسش میکنه)و اجازه داد بره.

اما به ده دقیقه نرسید که اومد. مامان میگفت :پیش خاله افسان خوابیده بوده اما یه دفعه دلش تنگ شده.

میدونستم

کلی تو جشن رق ×صی ×دند کیک خوردند   وبازی

حالا عکسها

این تو مراسم خاله سی سی در کنار خاله افسان لباسش رو هم خودم دوختم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  دیشب در حال پرو لباس

 

این کیک نامزدی خاله سی سی.  که حسابی بچه ها پشت شو انگشت باران کردند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این جا  در کنار خاله افسانه و تو خیابون این لباس رو هم قبلا دو ختم .

فکر کنم دارم تو خیاطی راه میافتم .

این عکس پایین رو اوا از ما گرفته مربوط به سفر  کاشان.

 اینم اوا خانم دوستاش تو سفر شمال

دو تا عکس پایین خونه خاله لیلی

 

 بابایش از شنبه نبود . دربستی با اقا رحیم به شیراز و اصفهان بردند  وقرار بود منو اوا  و خانم و  بچه های اقا رحیم هم همراهشون بریم  .اما هم گروه خوبی نبودند. هم من به خاطر مراسم خاله سی سی خسته بودم.

ایشالله سفر بعدی.

امشب بابایش میاد و خیلی خوشحاله.

موفق باشید .

[ چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب