اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

 

سلام

این از متخصصان جارو برقی

نمی دونم چی کشف کرده هر چیه خیلی مهمه که پونه هم داره کمک میکنه

مربوط به قدیم

نمی دونم چی کشف کرده هر چیه خیلی مهمه که پونه هم داره کمک میکنه

احتمالا اوا می خواد پونه رو به زور توی اون سوراخ کنه که پونه این جور فرار میکنه

 اما جدید

 

مربوط به عروسی نادر خونه خاله فرخ

یه مدت جو نوشتن داشتم باز طبق معمول فروکش کرد البته الان دارم یه کارهایی میکنم مثل

تغییر جا مکان .طبق عادت های خودم که هیج جا نمیتونم برای یه مدت طولانی باشم و بدون تغییرات اصولا توانایی زنده موندن ندارمسوال باور کنید من اگر هفته ای  یا ما هانه تغییر دکراسیون تغییر جا  ،تو خونه تو فروشگاه تو اینترنت ندم احتمالا می میرم

میتونید امتحان کنید من ازروبرو شدن با گربه هم دچار مرگ می شم

این و برای اونایی مینویسم که دنبال یه راه برای از بین بردن من هستنعینک

 کارای جابه جایی هم داره انجام میگیره  یه مدت ماهانه یه شارژی میدادم دات کامتو فعال میکردم الان با اینکه هزینه شو تا شهریور دادم مدام قطعه و اصولا کار بدرد نخوری بود این جا از همه جا راحت تره  از هر لحاظبامن حرف نزن

خوب تو توی تولدت کلا قاطی که بودی بیشتر  قاطی کرده بودی هر کی که از در تو میومد  به تو سریع یه کادو می داد تولدت مبارک برات میخوند و تو هم هر کار ی میکردم از کادو ها دست بردار نبودی همه رو به زور بغلت میکردی می گفتی مال منه منه انگار که نه عروسک داشتی نه اسباب بازی داشتی خدا رو شکرمتفکر

همه چیز داری اما ندید بدیدتر از هرادمی رفتار میکردی به جای اینکه بیای تو تولد باشی مدام با اسباب بازی ها جدیدت توی این اتاق اون اتاق با پونه بازی دعوا میکردی

متفکر

هفته بعد هم که رفتیم عروسی  نادر  پسر خالم

 

 

   عروسی نادر خیلی خوش گذشت من از خا نمش خیلی خوشم میاد کلا ادم شاد و سر زنده ایی بود و کلی برنامه های قشنگ سرگرم کننده داشتن و از همه با حال تر رقص کردی شون بود که من واقعا دوست دارم عروسی تو همون نزدیکی های خونه خاله شون باشگاه فرمانیه بود و نشد زیاد دنبال ماشین عروس باشیم هرچند که یه کوچولو این ور اون ور رفتن ولی راه کم بود با اینحال خیلی خوش گذشت

 به تو همین طور اوا جونم مخصوصا اینکه مدام با علی خاله شهین تو حیاط تاب بازی سرسره بازی داشتین فقط یه کار خیلی بدی کردی اونم اینکه کمپلت پرده بین راهرو و حال رو که یه کار تزیینی بود  با یک دایره خوشگلی که پرده ها رو جمع کرده بود  و همرا ه میل پرده میخها اوردی پایین خیلی خجالت کشیدم

ولی حالا همه میدونن که واقعا دلیل نیومدن من تومهمونی ها و جشن ها و برنامهای تهران و این ور اون ور واقعا اوا ست که بی نهایت فضوله

ما فرداش  شنبه بعد پاتختی دور ور 1 و 2 نصفه شب  با علی سمنان رسیدیم  وسپیده مریض بود

واما او ل عکسها

 

 

دوروز بعددوشنبه ساعت 12 سپید اومد که بره دانشگاهش که اطراف سمنانه و 15 دقیقه ای با سواری فاصله داره من اصلا نمی دونستم که مریضه و این اصرار فاطی بود که حتما برو

ناهار علی دیر می اومد و من یه دفعه هوس حلوا کردم شروع کردم به حلوا درست کردن و خوردن بعد هم برای همسایه هایه چند بشقابی بردم که بعدش اومدم جلوی تلویزیون که هم استراحت کنم هم اوا رو خواب کنم دورو ور ساعت  سه و رب تلفن زنگ زد ومن اصلا میل برداشتن نداشتم و برای اولین بار اوا برداشت که دیدم میگه بابایی کارت داره منم گوشی رو گرفتم

که دیدم علی میگه  جنبه داری یه چیزی بهت بگم یا نه

منم گفتم بگو بگو

تا گفت سپیده چب کرده  نمیدونم که چه کار کردم که علی شروع کرد به داد و بیداد که جنبه داشته باش خودتو کنترل کن حالش خوبه

باید بری امداد که تنهاست  کسی نیست

نمیدونم چه جوری حاضر شدم الکی به اوا گفتم خانم... فروشندم تصادف کرده  من باید برم اونم بدون گریه قبول کرد  رفتم پایین به ما مان هم همین و گفتم چون خانوادش اینجا نیستن و اون هم دانشجوی اینجاست مامان باور کرد ولی گفت تنها نرو کمک هم ببر بهاره تو ناز کردن بود که بردمش تو اتاق و بهش گفتم فقط گفتم صدات در نیاد اونم از ترس سکته کردن مامانم گریه ش و قورت  داد با اژانس رفتیم  تو راه به گوشی  سی سی زنگ زدم صداشو شنیدم هنوز تو امبولانس بود

ما رسیدیم اونم رسید مسیولین امداد امبولانسی ها همه میگفتن خدا رو شکر تو اون تصادف  این زنده در اومده  میگفتن ماشین هیچی نمونده

حالا می فهمم خدا اگه بخواد واقعا کسی رو نگه داره   نگه میداره و خدا رو واقعا هزاران بار شکر

باورم نشد سپیده همه جاش درد میکرد کمر بند نجات داده بودش اماجای کمر بند رو کمرش رو گردنش همه همه باعث شده بود تمام زخم کبود کوفته بشه

کلی عکس ازمایش وقتی نه شکستگی نه هیچی یکمی فقط ترسیده  بود و مدام میگفت منو ببرین خونه بالاخر به زور بهشون رضایت دادیم و اوردیمش خونه اون وسطها فاطی زنگ زد که من بهش گفتم و اطلاع دادم که می خواهیم بیاریمش  که اون خانم دهن به ماما ن سوتی داده بود مامانم داشا ت دیوونه میشد   با سپیده صحبت کرده بود ولی باورش نشده بود بعد هم ما هی می گفتیم داریم میاییم ولی هنوز کاراش تموم نشده بود تا رفتیم خونه برسیم مامانم همین طور دم دمر ایستاده بود اصلا حال خودش نبود

اوا خانمی هم این وسط هی این ور می رفت اون ور میرفت می گفت خاله سی سی تواصف (تصادف) کرده همه می خندیدن از لحن گفتنش و خوشحالی که انگار یه اتفاق مهم افتاده شاید در حد یه عروسیبامن حرف نزن

  ما باورمون نمی شد ماشین واقعا داغون باشه فردا که علی رفته بود و بعد من و برد تازه فهمیدم دیگه این ماشین  قابل استفاده نیست علت تصادف  سگ اومده جلو سرعت وکم نکرده زیاد بوده بعد هم رفته تو اون لاین روبرو کامیون بوده ترسیده کشیده این ور ماشین از دستش در رفته با اینکه فرمون رو محکم نگه داشته بود ولی به علت اینکه همیشه با ژست فرمون نگه می داره یه دستی اونم بالای فرمون هیچی دیگه رفته تو خاکی معلق زده رفته تو یه چاله 3 متری

 

فعلا تا بعد

پونه و اوا خانم وقتی خیلی کوچولو بودن

 

 

 

 

 

 

 

ماچماچراستی عید همه دوستان  مبارک باشهماچماچ

 بای بای

 

[ جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب