اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

اوا مامانی من سلام

امروز که از خواب بیدارشدی حالت نسبت به روزهای دیگه خیلی بهتر بود

من خیلی خوشحالم عزیزم چند روزیه که مریضی از سه شنبه هفته بیش (امروزسه شنبه اوایل بهمن است) واقعا سرما خوردگی بدی بود البته ممکن به خاطر واکسنت هم باشه  

هنوز سرفه ها بدی داری ولی داری شکر خدا بهتر می شی

 امروزبرای اولین بار موهات پشت سرت   بستم مثل اون  وقتها که منم موهامو می بستم اون قدر

موهات قشنگه که نگو

تو و باباییت دارین صبحونه می خورین ومنم تند تند دارم تایپ میکنم که بعدا یادم نره

اخه نازم داری گریه می کنی بابات می گه پاک دیوانه ای دختر(وقتی از کارات ذوق زده می شه)

بهت می گه دختر مثل وقتای که تو ماشین می شینی فوری می گی نانای و ضبط رو روشن میکنی

 می رقصی منتظری بابایت هم باهات بشکن بزنه

الان هم  گیلاسای تو ویترین و می خوای بابات بهت نداده  تو هم کله تو کوبیدی به صندلی غذات

بابابت که خیلی ذوق کرده

 اخه توش تیله و تو توی شیطون تو دهنت گذاشتی و می گی ممه

باباتم می گی ممه نیست اخه و داره سعی میکنه بهت کمی صبحانه بده

بابایی: هم بخوره هم هم

 بمن تذکر داد تیله ها خیلی خطرناکه

اخه مال شمع بود ریختم اون تو تو نبیی نگو بلا ی من حواسش جمع جمعه الان با زور گریه از باباش گرفته

این مطلب رو دیروز نوشتم ولی وقتی خواستم ثبت کنم دیدم بد نیست کمی هم از امروز بنویسم

خانم خوشگله من امروز بعد از خوردن صبحانه هوسه جوجو کرد

میدونی به خودکار ماژیک کاغذمی گه جوجو(شاید هم تو تو) کسی زبون بچه ها رو بلده

 به همه نوع حیون هم میگه هاپو

بله ازم خواستی از روی دیوار بالای تخته وایت برد - ماژیک و بهش بدم

منم از خدا خواسته ماژیک و بهت دادم و تخته رو پایین اوردم تا روش جوجو بکشه

 

وسرگرم مرتب کردن لب تابم بودم که یه دفعه دیدم به به نه تنها روی تخته روی دیوار

لباساش صندلیش هر چه که فکر کنید خط خطی اونم با ماژیک

خیلی عصبانی شدم ماژیک و گرفتم یه دفعه زد ی زیر گریه کلتم کوبیدی به دیوار

دو تا دستا تو گذاشتی بین صورتت و دیوارو گریه می کردی 

 اون قد بد جور با اون صدای گرفته گریه کردی که دلم طاقت نیاورد

 بهت دادمش ولی مجبور شدم مواظب باشم که کجا جو جو می کشه

تمام دست پای منم تو تو شده

این جوری نمی شه باید با باباش صحبت کنم تا کارای مثل کله زدن وورو یادش نده

بابای گلشم که دسته گل به اب داده تصادف کرده و جلوی ماشین و جمع کرده هر چند که خودش مقصر نیست ولی بی ماشینی سخته

امروز کلا خیلی کم حوصله بودم

الان اوا خوابیده

ومنم دلم خیلی گرفته یاد گذشته ها هستم یه اتفاقایی می افته که دلم می خواد اگه می تونستم

 بر می گشتم به همان زمون خوب بچگی هام با بابامو مامانم وخواهرم

می دونی چند وقته کسی رو به اسم بابا صدا نزدم امروز اون قدر بلند بلند این کلمه رو گفتم تا اروم شدم

اخه داریم خونه بابام  رو خراب می کنیم واپارتمان می کنیم منم یاد تمام خاطره هام می افتم

هرچند که اوایل تنها موافق من بودم ولی وقتی داره عملی میشه ادم باورش نمی شه

اینا رو نباید این جا می نوشتم ولی حوصله ندارم دوباره تو اون وبلاگ ببرمشون

بای

[ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب