اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام

عزیزم

دیشب یه اتفاق بد افتاد هنوز پشتم از یاد اوریش تیر می کشه

یه توضیح کوچولو اوا همیشه روی صندلی مخصوصش این کارا رو انجام می ده

 اما گاهی وقتا اصلا قبول نمی کنه ودوست داره بیاد داخل دستشویی

 تو ( با عرض معذرت)در دستشویی مشغول انجام اموراتت بودی

و از روی فضولی هی سرتو خم می کردی که ببینی چه اتفاقی داره می افته

 که یه دفعه با سر رفتی تو چاه توالت سرت خورد به سنگ و بادست تو چاه

 

وای من نمی دونم چه جوری فقط تو رو بلند کردم

جیغ جیغ  با باتو صدا کردم اول بردم حمام که تو رو بشوریم

اما خیلی گریه میکردی اوردیمت بیرون که یه دفعه بابایی کلتو نشونم داد

 به اندازه یه تخم مرغ کبود بنفش شده بود  وای خدا جون

سریع روغن اروشه ( دوای محلی بسیار مفیدبرای همه کاری حتی خوردن )

 به زبون محلی واروون و اوردم

 به هیچ عنوان نمیگذاشتی دست بزنیم و یه بند هم گریه می کردی به زور برات مالیدم

با هزار ناز نوازش ارومت کردیم و با شیر بغل باباییت رو تختت خوابت برد

من که تا صبح نخوابیدم هی پا شدم ببینم حات خوبه یا نه

هی بوست کردم اما انگار که از من دور بودی دستتو گرفتم بخوابم   اما نشد

اومدم بغلت کردم وکلی گریه کردم هم برای خودم و تو    .. هم برای همه مادرا

 اونا که بچه هاشون مریضن و یا مادرایی  مثل مامان محمد خدا بیامرز (عمه تو )

که بچه هاشون بعد این همه عذاب مریضی با درد می میرن

خدایا کمکمون کن

 دیروز بعد از ظهرش هم دستت رو با کارد میوه خوری بریده بودی

من پریشب تا صبح کابوس دیدم دیدم تو رو از من گرفتن / ووقتی اوردنت

کلی اذییتت کردن نمی دونم اب نخاع و سرم ووو...

به باباییت که گقتم کلی نارحت شد برات نذز هم کردم اما نمیدونم دیگه چه کنم

اوا جونم تو رو خدا اینقدر شیطونی نکن این قدر بلبل زبونی شیرین کاری نداشته باش

عزیز دلم

تو این هفته که تهران بودیم پیش دایی و خاله هام

اون قدر بازی گوشی شیطنت کردی که همه ازت تعریف می کردن

راستی نمی دونم که  چه را جدیدا این قدر خجالتی شدی

از دایی هام که می ترسیدی اما اخری با دایی مجید دوست شدی

هر جا مردی بود غر غر می کردی

فقط با علی پسر خالم خیلی میونت خوب بود

تو ماشین همش می رقصیدی  با خاله فرخ خیلی صمیمی بودی و تا چیزی می شد می رفتی بغل خاله براش تعریف می کردی

شب اخر هم برای بابات به جای صحبت فقط گریه کردی اونم چه گریه ای

دوبار این کار رو کردی دل من که برات کباب شد باباییتو نمی دونم

ما خودمون با مامان خاله هات با ماشین اومده بودیم

 که بعد اون گریه ت بابای هم اومد دنبالمون (البته بیشتر می خورد که دنبال تو بیاد)

و تو با  بابا مامانم و خاله فاطی پونه تو ماشین بابایی  و منم با خاله سپید و بها

 تو ماشین خودم برگشتیم

و برای اولین بار جدا از من تو ماشین بودی

 

الان یه کوچولو اروم شدم اما خدا یا ازت می خوام کمکمون کنی 

همه بچه هارو برای ماماناشون حفظ کن

می بوسمت گلم

 

 

[ چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب