اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام

 

 Cool

عزیزم    گلم    خوشگلم

گل تنهای من  دوستت دارم

اولین روز ماه رمضونه

 

تصمیم دارم بعد از سحری نخوابم و هر روز کارای سایتت رو انجام بدم

برات یه سایت زدم

البته اقا مهرداد این لطف و کردن کمکم کردن تابتونم برات مطلب بنویسم

این شهریور پر از روز های با خاطره های خوب و بعد

مثل ۷ شهریور سالگرد مادر (مامان مامانم)

۸شهریور (همان) هفتم عروسی من

۱۰ عروسی عمه سارا

۱۴ .۱۵  سال محمد خدابیامرز

عروسی عمه سارا با لاخره به خیر خوشی تموم شد

البته مامان علی حالش اصلا خوب نبود و تا اخر تو قسمت نماز خونه خوابید

و یکی از فامیل های درجه چندم فوت کرد و خیلی ها نیومدن

ولی باز هم سالن پر بود

 

خیلی خوشحالم

عزیزم تو لباس صورتی خوشگلت وپوشیدی البته در سانس بعد عقد ومثل دیوونه ها در مقابل کیک عروسی عمل کردی  گریه  ..  خودتو نزدیک کیک رسوندی

و هی می خواستی حمله کنی

اما من جلوتو گرفتم وبابایی فقط می خندید

(الان اغفالش کردم یه پیاده روی ساده بره اخه خیلی چاق شده قند نمک چربی و... خیلی مصرف می کنه هی هم میگه میرم ورزش میرم اخرش هم نمیره

از اول سحری شروع کردم گفت بعد افطار گفتم بعد افطار نمی ری سریال داره تا بالاخره قبول کرد یه پیاده روی نیم ساعته بره الان هم خوابیده ولی بهم اخطار داده

 تشنه می شه منم گفتم امتحانی)  بابایی خیلی فعال شده هم صبح هم شب میره ورزش

تکون دیگه همه شهر و متر میکنه روزی 1 ساعت صبح و دو ساعت شب میره پیاده روی و ورزشهای دیگه مثل شنا و فوتبال

 

تو یه کوچولو وضعت بهم خورده کمی اسهال

اما امیدوارم بهتر بشی

از خواب که بلند می شی ادعاهاتو اول ثابت میکنی  مثلا اینکه علی مال تو وبابای تو

علی منه علی منه

اره مامانی

اوا مامانی منم یه علی داشتم علی من کو

نه نیست دوتا دستاتو هم باز میکنی یعنی کو

علی مننه

بابا منه

ومنم هی تایید میکنم

,..

تو ماشین از پشت سر با باتو بغل میکنی بوس میکنی بابایی من

و...

سرما هم خوردی و الان یکمی حالت بهتره

 دیشب 5 شنبه  سال محمد بود و تورو نبردم چون یه کوچولو حال همه بد بود  همه تقریبا مریض بودن وظاهرا ویروسی بوده

چند روزی می شه که تو رو نبردم بابای میگه بچم مریض می شه

 عمو جوادت  من و کلی اغفال کرد که تو رو بیارم  اما با لاخره به این نتیجه رسید که نبرمت بهتره

نی نی عمو جواد عمه راضی پسره که هنوز چهار ماه مونده به دنیا بیاد

 

شبای ماه رمضون من و خیلی اذیت می کنی اصلا نمی خوابی

به قول با بایی اول هر دو تا مو نو خواب می کنی و بعد خودت می خوابی

اخه بابای پریشب رفته بود تو نخت

من خیلی خسته بودم و خوابیده بودم اما با با ی بیداربوده وزیر چشمی هواتو داش

 میگه از ساعت 12:5 دقیقه تا خود  یک هی بلند شدی من و نگاه کردی و باز دوباره خوابیدی اون قدر این کارو تکرار کردی تا خوابت برده اما من ساده فکر کردم تو همون اول خوابت برده

عزیزم این اولین مطلب تو سایتته

 

بالاخره برات یکی دست و پا کردم

خدا همه بچه ها رو برای ماماناشون حفظ کنه عکس هم  برات با خیال راحت

 می زارم

اوا اماده رفتن

[ جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب