اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

این مطلب و درست  بعد مطلب قبلی نوشتم  اما تا کامل کنم طول کشید

برای تولدش می خواستیم ماشین بخریم

 از· نی نی بهار·· خیابون بهار یه ماشین خوشگل انتخاب کردیم

خانم به هیچ عنوان قبول نکرد.

 

 

 چون موقع ورودمون مثل دوچرخه خودش رو دیده بود

و

 

 

 

 گریه که به من بدین سوار شم. سر همین

 موضوع اون ماشینا رو قبول نکرد .اینجا که اومدیم ماشینی که انتخاب کرد ،

خیلی بزرگ و سنگینه، طوری که جابه جاییش سخته

اما پونه خانم.وقتی پونه ماشین اوا رو دید از حرکته یه دفعه اون ترسید.

اخه مامانی جونش، یه دفعه با کنترل اونرو عقب جلو کرد .اونم تاکی میترسید.

اما دلش ماشین هم می خواست،چون هر کی رو می دید میگفت: برام ماشین بخرید.

وقتی  صاحب ماشین شد سوار نمیشد ،فقط اوا سوار بشه

 و راه ببره و پونه خانم نگاه کنه.هر چند که  تازگی ها خیلی راحت سوار میشه

و خیلی قشنگ هم رانندگی میکنه.

 

 

وقتی بابایی می یاد کلی با هم بازی میکنند .بابایی می خوابه

اون با لا میره ،پایین میاد.بابا·صاف باید بخوابه تا اوا روی شکمش

 بایسته یا روی پای بابا جونش تاب تاب عباسی کنه .

وتاب تاب و با هم بخونند. یا روی پشت بابایی سر سره بره.

گاهی بابایی شوخی خودشو به مردن میزنه، اوا هی صدا میزنه

 هر کاری میکنه ،بابایی تکون نمی خوره .من یادش دادم

 روی دل بابایی رو قلقلک بده، اخه اون زیر گردن

 یا زیر بغلشو قلقلک میداد .بابای هم غیر روی

شکمش جای دیگه قلقلکی نیست.

اما دیروز یه دفعه دیدم جیغ بابایی جونش  در اومد .

اخه اوا انگشتشو کامل تو چشمای بابایی کرده تا کی علی مینالید.

از بازی هاشون بابایی اوا رو گاز میگیره. میخوابونه والکی

· کونشو گاز میگیره اوا هم الکی جیغ· جیغ میکنه

یه دفعه که بابایی محکم گاز میگیره دفعه بعد

 اوا نمی زاره و به بابایی میگه نیستش نیستش

 

 

رنگا رو زیا د نمیشناسه· اما لغت ها رو بلده،

(ای نه دار· )·اینو نگه دار .

·( خودم·)·· خوردم· .

·· (اماس·)· ادامس .

( اشین·)· ماشین

. (شش شد·)· شکسته شد.

(تورت دادی) قورت دادی .

 (مانی اومدم) مامانی اومدم .

_(مامانا اییا اشین ان اراب شد)مامانابیا ماشینم خراب شد ؛

 ماشین اسباب بازی و کوچلوشو خراب کرده.

 

(من· افتم· آشه·)· من رفتم باشه.

 

تو ماشینش نشسته که یه دفعه بلند میشه ،ا ا  مانی مانی دو

تا دستاشو باز میکنه ،انگشتاشو باز·و بسته میکنه چشماشو

تنگ میکنه خودشو میکشه·.یعنی بیا منو بغل کن، می خوام

بپرم بغلت و خودشو می اندازه بغلم.

 

نی نی هاشو خواب میکنه، انگشتشو رو·

دماغش می زاره·· ایس ایس· و یواش حرف میزنه.

 

اعداد· وقتی میشماره· یکو نمیگه· :دو سه چا شش

هشد هفد....این فرمی میگه و همش با دو سه

 تو رو امتحان میکنه، برای اینکه اماده باشی

که اون الان از روی مبل ،از روی میز، از هر جا

که فکر کنی، از راه دور دور میخواد بپره بغلت.

 

 

خروسو خیلی دوست داره برای اون علامت پارکه.

با دختر خالم بیرون بودیم یه جا که خروس مرغ و

دید میگفتک قوقولی اوا اومده ،دقیقا یادم نیست·

 یه همچین چیزی· البته اموزش دهنده·· کسی

غیر از افسی جونش نبود.·افسانه دختر خالم بهش

 میگه: اسانه جون هر جا هر وقت اون باشه

دیگه کسی مهم نیست· .همیشه هر کاری که انجام

 نمیده .مثلا میگم·: اگه بپوشی·با خاله افسا نه

 صحبت میکنیم· .اونم فوری انجام میده·.

شبی که· پیش مامان اینا بودن برای خواب ما اومدیم

 خونه چون اوا تا ساکت ساکت نباشه نمی خوابه·

صبح· ساعت 6· بیدارمون کرده و گریه

گریه ····اسانه ·اریم(بریم افسانه)

 

افسانه و اوا

 

 

 

دیشب از خونه علی شون نمی اومد. گفتم: بیا بریم افسانه

 ·بدو بدو اومد؛ من مدم من مدم·تا خونه کلی دور زدیم،

 این ور اون ور. نزدیکای خونه یه دفعه شروع کرد به گریه کردن

خونه نه؛ اسانه اسا نه.

یه هیچ عنوان تو نمی یومد .·اخرش به مدت نیم ساعت

 با اسانه صحبت کرده، گفته خندیده، تا قبول کرده

الان پیش اسانه نره.

 

صبح زود که باباش میخواست بره بیدارمی شه. تو رختخواب

هی برای باباش ناز میکنه، اینجامو اوس کن، اونجا مو اوس کن

 من رفتم بوسش کنم نذاشت. اه ، اه ،تو ا وس نکن. بابای

 من اوس کنه، از اون ادمای به قول معروف پاچه ...

تا کی اونو بابایی دل می دادن قلوه· میگرفتن.

باباش هم هی میخندید :؛مامانی حسودیش شده ،مامانی حسودیش شده.

 

موقع رفتن از بابایی پول میگیره. فقط 5000 تومنی،

 میخواد اگه نباشه به یکی دوتا ابی رضایت میده.

 

 

هرچی که داشته باشه یا مال اون باشه .به هیچ کس نمیده.

 مگر اینکه بگی گناه داره یا ندار ه .فوری قبول میکنه.

 واونو میده انگار که نه انگار براش مهم بوده.

 

 

اینم دوچرخه جون اوا خانم

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

و اینم ماشین خانمی که در دیوارو باهاش طی میکنه.

الان هم ماشین وجلوی من پارک کرده وروی ماشین

 لبه کناری اون ایستاده وخوشحال از دیدن عکسش.

وحالا یه پاهاشوگذاشت روصندلی من ، :  مانی مودم    منم  نه   

 

 

 

 

 

 

 

هر کاری میکنم خط رو عوض کنم نقطه های اضافی رو حذف کنم

نمیشه چند وقته کلا همه چی بهم خورده 

 اخه زهره خانم صاحب یه نی نی شده

اول از همین جا بهشون تبریک میگم قدم نو رسیده مبارک باشه 

از اقا مهرداد میخوام یه فکری هم به حال ما کنه

نمیشه که اون همیشه کنار نی نی خوشگلشون بشینه

 و ما اینجا همش با مشکل روبرو بشیم

 

 

 

[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب