اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

سلام سال جدید مبارک

 

امیدوارم سال خوبی باشه

امسال تاالانش که  زیاد چشمگیر نبوده

شروع سال نو همراه با اسباب کشی مامانا واماده شدن

ما برای اسباب کشی و نبودن کارگر در ایام تعطیلات

و درنتیجه پادر هوا ماندن من چون بابایی به طور کامل زده به سیم بی خیالی 

با به هم ریختگی کامل خونه قبلی وبدون اسباب مانداین خونه

 واز طرف دیگه   رفتن فروشنده من وتعطیل شدن فروشگاه در ایام عید و...

اگه بازم بخوام بگم خودم دیوونه میشم       

دیگه همه جور بلاهای ممکن از زمین زمان بر سر مانازل گشته

بزرگترین بلا اوای که بی نهایت شیطون شده و دیوار راست رو یالا میره

 البته خدارو به خاطر این بلا شکر میگویم

 

  اینم بوس بارون اوا و پونه به مناسبت عید

img_4187

 

دو تا دستاشو  دور گردنم می اندازه و دوباره بر میداره  زیر بالش میزاره. 

 سرشو هی این طرف و اون طرف میکنه .چشماشو با ناز فراوون میبنده

 وهی وول وول میخوره  تا بر عکس روی شکم خوابش میبره .

منم برش میگردونم تا راحت بخوابه و دستاش زیر بدنش

و بالش خواب نره و وسطهای شب ما را از خواب بیدار نکنه.

 

تقریبا تا دم دم های صبح ثابت می خوابه. 

 قبل خواب کلی بوس از من و باباش میگیره و از سر وکولمون بالا میره  .

مدام بالا پایین می پره و میچرخه اون قدر که از نفس بیافته .

وقتی می خواد بوست کنه ، لباشو جمع میکنه بیرون میاره و

تمام صورتتو بوس باران میکنه.(گاهی هم دماغ بازی.....

 

بی نهایت شیرین زبون شده  از همه چیز سر در میاره و مدام سوال میکنه .

 کی بود؟ کجا بودی ؟کجا میری  ؟!!!

اگر هم جواب ندی خودش جوابتو میده فوری میگه فلانی بود  یا  اونجا بودی. 

 حتی کارگر باباشو هم به اسم میشناسه 

اول باباش براش کلی قیافه عصبانی و جدی میگیره اما ناخود اگاه 

ژستش به هم می خوره   میخنده  و میگه 

:مثل خودت فضول  !!!

 یا مدام حرف میزنه    غر غر میکنه   ناز میکنه باز باباش می گه 

: مثل خودت غر غر و!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم

هر چی بد مال  منه

هر چی خوبه مال اونه

واقعا که؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

 

مدام هم اوا رو تحریک میکنه وبهم وقتی لجم میگیره میخنده

اوا هم تا باباشو میبینه

 : مامانی رو دوست ندارم

بابا:مامان عوض کنیم

:اره یه مامان لاله دیگه بگیریم  

 

یا مامانی رو نبریم : مامان نیاد

بعضی وقتا لج میکنم یا قهر میکنم نمیرم

اوا فوری گریه می افته

باباش هم از خنده می میره

مدام در حال سر به سر گذاشتن منه

حالا هم که یه همدست پیدا کرده

خدا به من رحم کنه

 

 

img_2339

 

 

 

اما بالاخره مامانا رفت خونه خودش(اوا پونه از همه خوشحال ترند )

چون اینجا دوبرابر خونه قبلیه

 (که موقتا اونجا بودن تا اینجا حاضر بشه)

و  این دخمر گلی ها مدام در حال دویدن  پرش کردن  بالارفتن

و پایین اومدن و سر خوردن هستن

 و کلی حال میکنند و مدام می خوان برن خونه مامانا

 اینم اوا  وپونه در خانه   مامانا

 

 img_4218

 

 img_4248

 

فروشگاه هم که تا 14 فروردین روزی چند ساعت بعد از ظهر ها باز بود

  منم مدام دلم میسوخت  اشکال نداره نامردی کرد منم سپردم به خدا

چون حقش نبود به من یه دفعه بگه دیگه فردا نمیام

موقتا یه فروشنده اوردم  یه ساعتهایی مجبورم خودم بیام

 

اوا هم تا یه دقیقه ازش دور میشم اون قدر گریه میکنه تا برگردم

 اینجا اومدن هم برام  دردسر شده

برای اومدن به اینجا کلی نقشه میکشم  تا حواسش پرت

بشه  من جیم بزنم

بدون اینکه بخوام با هاش کار کنم خودش رنگا رو بلده اعداد و شعر ها

 

 

البته به نظرم مامانم اینا  رو یادش داده بس که ما مامان های امروزی تنبل شدیم

 

 

 

 

 اوا  مربوط به چند ماه قبل تو خونه قبلی

 

 

img_4119

 

 img_4123

 

 img_4133

 

img_4095

 

 img_4091

 

[ سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب