اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ

پاهای کوچولو     دستای کوچولو          مدام در حال جنب جوش

مدام در حال          تکرارکردن رفتار    و حرفای این و اون

 

 

 

 

درمورد این چی مگین

 

 

اروم دراز میکشم شروع میکنم به نوشتن هنوز  قلم به کاغذ نگرفته  هنوز تموم حسو مو ننوشته.

 :   این منه این منه

: خوب مال تو مامان جون

 

 

 

خونه مامان ،دوباره دو ساعت دنبال خودکار  وهمینطور کاغذ

 

دو باره شروع میکنم  دراز میکشم  .می یاد کنار م  سعی میکنه شکل من باشه  مثل من باشه. با اون تیکه پارچه که به عنوان شال  و اون لباس تنگ ابی که روی لباساش تنش کرده .

مدام  خودکارامون عوض می شه،

:     این نه             این نه              اکهشم   اشم  ابرو ( بکشم چشم ابرو)

کیف سه تار خاله سی سی  که روی شونش گذاشته مدام روی خودکارم  و صورتم  می خوره   .از  پارچه هام  صورتی رو انتخاب کرده  دیگه نمیخواستمشون .یه زمانی بریدم که بدوزم  اما ندوختم .حالا دادم به مامان که به کسی بده  .شال صورتی  با همون لباس ابی ساده و ابی گلدار عکس دار. همون که تو اخرین شبای عمر  بابام از سر اینکه حواسمو پرت کنه و بگم همه چیز مثل سابقه  ،بگم بابام نیست که عذاب میکشه شروع کردم به دوختنش. برای اوا داشتم میدوختم.   یه شب دو شب قبل فوت بابام ،تموم نشد .حسش نبود .وقتش  نبود .خیلی غمگینه خیلی  .تمام درزاشو با حس بدی دوختم ،بریدم، گریه دم گلوم چسبیده بود ،نه با لا می اومد، نه پایین .حتی با فوت بابام  .ازخودم قول گرفته بودم که هر جوریه اشهدشو بخونم. با ناله براش خوندم، دست و پاشو صاف کردم ،خیلی لاغر بود یه ذره شده بود.  اون موقع 4 یا 5 ماهه بودم  ،اوا  تو شکم من .حس غریبی بود یکی  می یاد یکی میره.  کار دنیا عجیب حال ادم رو می گیره .

:آوا               ام   مانی                       اسی اکنه                   مامانا    اینجاست        آله      مانا

: مامان جون با خاله افسانه صحبت کن

:مانا بیا       بیا

: چرا مامان جون

شماره افسانه رو گرفتم صحبت نکرد   چون نبود.

: مامان جون چیه ؟

:من نیست ؟ کو؟  من نیست؟

خودکارشو میخواد خدا کنه از من نگیره  پیدا شد.

: اره اشه        تاب   اباسی                         بابا اندازی

خط خط. پشت و روی کاغذ.  حالا دوباره عوض کردن خودکار  و دوباره

: این نه              باز هم             و حالا  و             حالا          : مامان جون بسه                     

:این نه   این من 

 :خوبه

: این نه

 با انگشتای باز کرده دست بالا برده  خودکار منو نشون میده.

  چه حوصله ای

:اشم ابرو   چشم ابرو

موبایلمه

   اوا لباسمو بیار   

: اشه کو  

 :اینه بیا 

باباش بود میگه ماشینو نمی خواد سر ساختمون کوچه بالایی میخوای بیا ببر.  یه دو هفته ای هست که  تصادف کرده ماشینش تو ی تعمیر گاهه ماشینمو صاحب شده بعضی وقتا یه بذل و بخششی داره

:دودوستکن  مامانا  اا دودوست کن 

نمیدونم چیه به  مامان داره می گه سرمو بالا هم نمیکنم حسش نیست

 

این لباس چه قدر کوچیکه  ،اول نگهش داشتم حالا نمی دونم نگهدارمش یا نابودش کنم.  رو تن اوا خیلی کوچیکه  نمی تونه به راحتی حرکتی انجام بده. انگار مجبوره که این و بپوشه و اون پارچه دراز و کیف سه تار  و با خودش حمل کنه.  دستاشو باز میکنه  تکون می ده   بای   بای لبخند چاله های صورتش اگه بشمارم حداقل  7 تا چاله داره خیلی خیلی میخوامت خوردنی  من.   میره سمت در ورودی، صبر میکنه. دوباره  می  یاد، با هام دست می ده .سلام خوبی . مه مه دارم .از جیب لباسای تنگش مثلا خوراکی در می یاره. میزاره دهنم     

  : مامانا   ادم    

 : اره مامانی من   به مامانی هم بده  

     میره سمت  مامانم  بعدش خالی سی سی وووو

حالا مامانم سر کار ه، دو ساعت کنار تلویزیون  دارن درست میکنند.    چی رو نمیدونم   و اوا حرف می زنه  ،حرف میزنه فحرف میزنه

:این اوشن  نکن  من کنم

:شیل شیل شیل کاکاوو

شیر وخیلی می خوره. مدام هم می خواد . منم گاهی دور از چشمش عسل می ریزم توش که حداقل یه فایده ای کنه  شیرای پاستوریزه این دوره زمونه با اب فرقی نداره.

مامانم:این بلوزو در بیار  مامان جون  سخته

:اخته

:اره

:نه اخت نیست

 

 

 

 

خیلی حرف می زنه . گاهی       میرم تو برش .خیلی کنجکاو  و فضوله.  در مورد همه چیز صحبت میکنه سعی میکنه درست صحبت کنه. نمیدونم بعضی هاشو می فهمم.

 

همه از انگشت اشاره استفاده میکنند اما اوا رو دارین

 

 

 

امروز سر ناهار تو بغل باباش بغض بدی کرده بود اخه چیزی نگفتیم.  یه مدت همینطور بودو من ناراحت، علی ناراحت نمی دونستیم چی شده . ولی یه جرقه!! به خاطر دختر توی فیلمه  مریم میتیل.  همون جایی که در مورد داشتن مامان و بابا   حرف می زدن .علی ازم موضوع فیلم و پرسید منم کامل توضیح دادم که مامان نداره با با نداره بچه هم خیلی ناراحت بود.  همین موقع ها بود که اوا گریه افتاد  باورم نمی شه از کجا فهمید.

 

 

براش توضیح دادیم که میره پیش مامان و باباش. اونم غمگین دراز کشید وبا بغض بقیه فیلم و نگاه کرد نمیدونستم تا این حد جدی هگاهی  توضیح می داد باباش رفت  باباش دعوا کرد باباش بازی کرد   تو فیلم ها بیشتر روی این موضوع ها تاکید داره ولی فکر نمیک ردم بفهمه نمی دونم چرا نگرانم باز تا بی نهایت نگرانموقتی حرفاشو می گه با حس و حالش با برق چشماش به ادم منتقل میکنه با خنده و چاله های روی صورتش  بدتر از منو باباش دل نداره فکر کنم فقط فقط از ما این و به ارث برده بی نهایت دل نازکه  دل نداره

 

 

دیشب دعواش نکردم. التماسش نکردم .الکی گریه نکردم. هزار جور بهونه نیاوردم. غیر دستشویی رفتن و ماشین بازی از اتاق بیرون نبردمش . اون قدر بالا پایین کرد ,من فقط تحمل کردم چشمام فکر کنم به اندازه گردو پف کرده بود ،قرمز ،قرمز   سعی کردم کتاب بخونم. تا ساعت 2 که خودش خوابش گرفت و خوابید . چه قدر سخت  بود از ساعت 10:30 خوابم می اومد.

پاهاش روی کاغذمه،   حالا روی کمرم ،با شیشه شیر .تکون ،تکون، به هر حال خودشو یه جور به من نزدیک می کنه  .الان کنارم  خوابیده  سرش روی کمرم. پاشم  پاشم بغلش کنم که برام خیلی ناز داره .بعد هم نماز بخونم می خوام اروم بشم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اوا خانم ما تازگی ها یاد بچگی هاش افتاده

 

 

 

 

 

اوا من درخواب

 

 

[ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب