اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ
2

 

سلام

وقتی پای مطلب جدید میاد

انگار که بخواهم چه کار سختی رو انجا م بدهم هرچند که در عمل اینجوری  نیست

با یه تغییر بزرگ

یه ٢٠ روزی میشه که لطف خدا شامل حالمون شده و مارو از یه خطر بزرگ نجات داد نمی تونم بگم فقط خودم می دونم و علی و چند تا از دوستای وبلاگم اما

خیلی امیدوارم و خوشحال و همیشه ممنون مدیون خدای مهربونم هستم

خدای   بزرگ و مهربون شکرت

اوا جون

شاید یه روزی بهت بگم

 

عزیزم دعا میکنم بتونم اون جور باشم که دلم می خواد ومشکلی پیش نیاد و خیلی امیدوارم که خدا منو به حال خودم ول نکنه

این چند وقته و این چند مدت هم تو خیلی اذیت شدی هم من و .. اما بازم خدارو شکر  میکنم که اونو داشتیم و پناهمون داد

خدایا ممنون

دوشنبه و سه شنبه  همون هفته که  اول ماه رمضون ۵ شنبه بود .....

خیلی خوشحالم خدایا ممنون و شکرت

اما این عکس این یه اسباب بازی که با این که یک سالی از اومدنش میگذره هیچ وقت ازش سیر نمیشین

مثل یه چرخ و فلک هر دو تا یی اون قدر می چرخین  که من خسته می شم اما شما  نه

بماند که  بار ها بارها از روش افتادین و...

یه روز مونده به ماه رمضون بابایی  تهران کارداشت و مارو با خودش برد تو سر راهمون گیر داده بودی که از این  خونه های سیندرپلا می خوام  وگیر شدید که رد شدیم بریم اون ور برگردیم ( تو لاین برگشت)

خدایا

منو بابایی خیلی فکر کردیم واخر فهمیدیم منظورت چادر مسافرتی هاست و قول دادیم که سر راه برگشت  برات بخریم

وقتی برمیگشتیم بعد یه مدت طولانی اصلا فکر نمیکردیم یادت بمونه اما بازم قشنگ یادتت بود

هی غرغر کردی

اینم عکسای اون روز

 تمام مدت طول راه از دست این کارات حرص خوردم حرص خوردم

 دو سه روز بعد اون قدر هر روز گفتی که اخرش بابایی برات خرید یه مدت تو خونه نصب بود بازی میکرد ی تا بالاخره به زور از زیر دست پات جمعشون کردم حالا هم هنوز یادتته و مدام می خوای  که بریم تو بیابون تا چادر رو نصب کنیم و تو بازی کنی

 

دیگه اینکه  ۵ شنبه ١۵ ماه رمضون مهمون داشتیم و خیلی خوش گذشت به تو  بابایی که مطمئنم

هر چند که غذا رو از بیرون گرفتیم و رحیمه از صبح پیشم بود اما واقعا رنگ به روم نمونده بود  و تا چند روز  همینطور خسته بودم

ولی همه چی خوب خوب بود

 هر دوتا مون کلی لاغر شدیم من روزه دارم نمی دونم تو چرا  لاغر شدی

شاید چون هیچی نمیخوری

هر کاریت میکنم به زور یکمی می خوری  اما بیشتر بستنی شیر کاکائو ژله

از فردا دیگه هیچ کدوم از اینا رو برات نمیگیرم اول غذا بعد خوراکی اره حتما تو فبول  میکنی

 

الان از بیرون میام چند روز هی میگی لباس پیشویی پیشویی همون که امیر داره همون سیسمونی امیر خودمون

امروز بردم نگو از همون مدل سیندرلایی مدل پیشو رو  می خوایی هم صورتی هم ابی تازه یه دست هم مدل دختر ی برداشتی امان از دست تو

بعد هم که من خودم دودست شلوار وبلوز برای کلاس  موسیقیت برداشتم  وکلی خرت و پرت مثل جوراب وو

خانم به من با گریه میگی هیچی برام نخریدی 

فکرکنم منظورت رورو اک  کالسکه بود نه

 

بابایی دیروز میخواست بره کربلا اما انفرادی

 با کاروان که رفته بود   با گذرنامه  بدون ویرا  بهش اجازه ندادن که بره  تصمیم  داشت زود بره و بیاد

اما نشده بود

دیشب  که تو   با  بابا صحبت میکردی گریه میکردی میگفتی من بهت اجازه ندادم که بری

کربلا اگه بیای میزنمت و یه گریه ای میکردی بیا ببین

فکر کنم

 چون شب  موقع  خوابیدن  بابا نبود تو  بد اخلاق شده بودی و اینکه صبح  موقعی که بابایی  رفت تو خواب بودی گیر دادی که چرا از من اجا زه نگرفتی

 اخه بابایی بدبخت هر روز هر جا میره  ازت اجازه میگیره

امروز  که با بابایی صحبت میکردی ازش پرسیدی از کربلا اومدی   بابایی هم گفت من نرفتم اجازه ندادن

تو هم گفتی من به اقا ه گفته بودم بهت اجازه نده این دفعه من و هم ببر

 تا بتونی بری

بابایی از دست تو چی میکشه

١۵ شهریور ٨٩ ساعت ٢ بعد از ظهر

 

امروز سه شنبه که داشتم عکسا رو اضافه میکردم یادم اومد در مورد استخرشون چیزی نگفتم

  برای اوا یه قلک خریدم که هر روز از باباش پول میگرفت  توش میریخت بعد یه مدت  کوتاه تحملش تموم شد و پاره اش کردیم

 باهاش این استخر خریدیم

 

 

 

 

فعلا تا بعد

[ یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب