اوا خانمی
کودکی تو 
قالب وبلاگ
7

سلام

به به چه هوای عالیه  یه لحظه برف  یه لحظه افتاب .لبخند

امروز برعکس همیشه این تویی که از خواب من و بیداری میکنی.

:مامانی  مامانی صبح شده!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

یکمی شیرین زبونی و... راضی میشم. اون بخوابه کارتون ببینه  و بدون سر صدا که منم یکمی بخوابم.

بابایی جونش هم که ساعت 7 رفت سرکار .و وقتی بابایی نیست.بی نهایت مهربون میشه نمیدونم از تنها بودن با من میترسهکه حسابی بچه حرف گوش کن میشه یا از سیاستشه.؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

اما بابایی باشه هیچ حسابی ازمن نمیبره و تا بهش چیزی میگم خیلی عادی نه با دعوا فوری قهر وگریه و ...تا بابایی بیاد نازش رو بکشه و میون من و اون میونجی بشه.

این قدر میخنده از دست این کارامون  میگه شما دو تا مثل هوو می مونید وا!!!!!!!!

باور کنید من کاریش ندارم اما این دختر شیطون بلا بلده که چه جوره باعث خنده و سرگرمی مامانی و بابایش بشه.

کلی برای خانم خانما  لباس دوختم یه دفعه هم یه دونه واسه خودم دوختم باورتون نمیشه اصلا نمیتونست قبول کنه من اون لباس وبپوشم بابایی جونش هم همدستش  شده بود هی میخندید میگفت اره برای دخترمه.

خلاصه یه روز تموم اون لباس  پوشید تا رضایت دا دمنم بپوشم بابایش هم تا لباسو می بینه میخنده وکرم میریزه خلاصه از دست پدر و دختر ..خندهخندهخنده

الان هم دار ه همراه با  خانم گو- گو -ش میخونه

گریه کنم یا نکنم..

تو برنامه تی وی  پرش ین یکی از شرکت کننده این اهنگ خوند

اونم الان برای بار 3 داره گوش میده و میخونه

مثل خودم عاشق  خانم گو- گو -شه

یادم میاد قدیم ها کلی عکسهاشونو  فتو شاب کار میکردم  یه بار هم تو سایت تا - جی کستان من و دو نفر دیگه برنده شدیم خانم گو- گو -ش هم برامون یکی از کارهامون رو امضا کرد و توسط بستگان یکی از بچه ها برامون فرستاد

هی بالا هی پایین نمیدونم از این پرش های رو تخت به کجا میرسه

اومده پیشم ایستاده میگه 

:مامان چند روزه نرفتیم خونه عزیز

نبودیم مامان جون

من زودی حاضر میشم بابایی اومد دیگه دیر حاضر نمیشم


اخ بچم افتاد ....

چیزی نشد

از اخلاق های بده اوا خوردن موهاش و لباسهاش و وو... برای همین موهاشو کوتاه کردم

جمعه با بابایی ومامانم تهران بودیم وشنبه علی زنجان کارداشت ومامان اومده بود که اونجا بمونه اوا رو نگهداره

اواهم که این قدر عاشق خونه خاله هامه که تا ساعت سه نخوابید باهاشون بازی میکرد شب خونه خاله لیلی بودیم وماساعت 5 راه افتادیم بچم بیدار شد و از ذوق اینکه خالم پهلوش میخوابه دیگه نخوابیده بود. هر چی زنگ زدم هنوز بیداربود و شیطونی میکرد

با دایی مجیدم کلی بازی کرده بود و دوتایی با هم دف و تنبک زده بودند و کلی برای دای مجید رقصیده  و شیطونی کرده

عکس  مربوط به گذشته

دای مجید واوا

دای جان واوا

ماشالله با همه راحته

ظهر هم که خونه خاله فرخ بودند ما رسیدیم وتا شب اونجا کلی در جوار دختر خاله هام خوش گذروندیم همون خاله افسان که عشق دخترمه.

اوا  وخاله افسان قدیما 

 

تا ساعت 7 خواب نرفت بعد یه دفعه دیدم گریه میکنه میگه من خوابم میاد من خوابم میاد

همون وسط خوابش برد  وتا ساعت 7 صبح فرداش خوابید ما هم ساعت 12 سمنان رسیدیم همین شد که ساعت خوابش عوض شد  .

بابای دستش سر یه جریانی شکسته بود.

ما داشیتیم میرفتیم سر کلاس موسیقی دو تا تار ؛با اون جعبه های سنگینش دستم بود.  کنار  ساختمون کلاس داشتن برای نما داربست میزدند و وانت جلوی در پارک بود و دو تا کارگر روش ایستاده بودند وبا یه حلب روغن که توش اتیش درست کرده بودند .

برای رفتن به کلاس ما مجبور بودیم  از جلوشون دور بزنیم ازبین دیوار و وانت یه جای کوچولو رد بشیم وارد اموزشگاه بشیم. در حین رد شدن دیدم یارو هی چرت  پرت میگه داره   شعرمیخونه مسخره بازی...

عصبانی شدم بچه  ها رو که کلاس گذاشتم برگشتم پیش علی تا بهش گفتم پیاده شد. اومد تا میخورد یارو رو زد .اون قدر زد که یارو تموم بدنش خورد شد صدای شکستن پاهاشو خودم شنیدم ... بعد هم این قدر التماس کردم تا ولش  کرد هیچ کس هم جرات نمیکرد بیادجلو......

بعدا که رفتیم خونه دستش ورم کرد ه بود درد میکرد .بردیم عکس گرفتیم معلوم شد شکسته  وگچ وو...یه ماهی تو گچ بود

تا دیروز با کمک علی اقا  از شر گچ دستش راحت شدیم

راستی چند  تا تولد هم بود . خاله بهار  -عمو مهدی-  اسرا   مهسا و عباس اقا شوهر خواهر شوهرم ساراو..

و همینطور عمو مهدی هم نامزد کرد و عقد کنون و نامزدی

و کلی تولد  وکیک تولدوکیک و  کیک وشیرینی وجشن ...

14 بهمن برف شدید اومده بود و مامانم اش کشک پخت وبا خانواده سمت شهمیرزاد رفتیم    وسعید یه دره شکسته همراه خودش اورده بود که اونو اتیش زدیم وهمه یه عالم اتیش  بازی برف بازی کردیم.

عکسهاشو بعدا میزارم

وناهار هم مهمون فاطی به مناسبت رسمی شدندش .

موقع خوردن ناهار دیدم اوا میگه انگشترم قشنگه من نمیدوم این بست های گاز چه قشنگی داره که اون عاشق دست کردنشونه.

این جا بابایی داره از دستش در میاره 

ساعت 5 هم خونه مادرشوهرم اینا بودیم شام خوردیم و ارایش و درست کردن ومو پیش به سوی خونه  عروس خانم و اخر شب هم کلی ب&زن  و & ّب& ر&قص ...

این هم جای عروس خانم

اوا بابایی خونه عزیز قبل رفتن

روز 20 بهمن هم تولد خاله بهاره و هم عمو مهدی

فردای تولدعمو مهدی  جمعه   ساعت 5 عقد محضری و ساعت 8 هم خونه عروس خانم به صرف شیرینی ومیوه

یه تولد دیگه هم تولد مهسا بود که اون و اوا چون همسن هستند خیلی به هم نزدیک ن.

اوا ازم خواهش درخواست داشت که برای مهسا خانم هم لباس بدوزم منم قبول کردم به مناسبت تولدش برای خونه اش 4 دست لباس دوختم.

عکسهای تولد مهسا رو  ندارم  تو دوربین عمو مجیدشونه بعدا میزارم

این عکس  مهسا مربوط به تولد مهدیه خونه عمه نرگس

 

یکی از لباسهای مهسا

و چون تولد اسرا هم 12 اسفند بود واون و مهسا واوا و خیلی باهم نزدیک هستند برای اسرا خانم هم دو تا لباس مهمونی دوختم

مثل این لباس نارنجی وبنفش اوا

 یه تولد هم تو کلاس نقاشی

این وسط برای تولد اسرا     اوا جون یه دست لباس عروسی با سلیقه منحصر به فرد خودش که تموم نظرهاش هم اعمال شد بدست اورد که این دومین لباس عروس که میخواد و براش میدوزم . این جوری تا بره عروسیش بشه حداقل سالی دو دست لباس عروس میپوشه

 

اسرا در حال کیک بریدن

از طرف مامان و بابای اسرا

سه تفنگدار

پونه عمو مهدی از دوستای قدیمی

این رها خانم تو بغلم زل زده به روسری قرمزم

اینجا هم تو بغل علی داره سعی میکنه مثل اون زبون دربیاره

وای وای این بابا علی هم چه کارها که یاد بچه ها نمیده

جاتون خلی با اوا و پونه  اینا رو درست کردیم و

اینجا خرابشون کردیم

 

اوا سوار بابا

مدام رو کول باباش سواره  چه ناهار بخوره چه اخبار ببینه هر کاری که میخواد انجام بده این خانم هم رو دوشش اویزونه .

البته تقصیر خود علی هم هست از بچگی همیشه خودش اوا رو رو کولش سوار میکرد  و اون هم عادت کرده

بابایی غرق در اخبار

همدان 86 یا 87

تبریز86

قم90

بچم تقصیر نداره فکر نمیکنه که بزرگ بشه سنگین میشه به نظرش همیشه باباش زورش میرسه که بغلش کنه

 

یکی از لباس تو خونه ای اوا که دوختم

اوا سیبیلو

غرق خوندن وبلاگ ها  بودم که یه دفعه دیدم جلوم ایستاده این شکلی و میخنده

 

تو کربلا شب عید جشن تو رستو ران هتل کربلا

پونه روز اول مدرسه

تولد بابایی تیر ماه

وقتی بابایی مجبوره همه دستور های دختر گلشو گوش کنه این میشه دیگه!!!!!!!!!!!!

بابایی خفن اوه

وقتی کوچولو بود هر وقت بابایی سر کار بود اونم مثل باباش رفتارمیکرد

اینجا صاحب کنترل و تلویزیون ه

خونه قبلی

 

تابستون تو حیاط براشون  اسنخر و باد میکردم اونا تا کی سرگرم بودند

 

 

 

 

فکر کنم به اندازه یه ماه مطلب گذاشتم     مردم

الان ساعت 5 و بیست وسه دقیقه

 

موفق باشید

[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مامان لاله ]
.: Weblog Themes By sibtheme :.

درباره وبلاگ

تو بزرگترین هدیه از طرف خدای خوبم هستی همه زندگی ما دوستت داریم یه ارزو یی دارم که می دونم محاله بهش برسم اونم دیدن بابام است که به علت سرطان از دنیا رفته و نتونست نوه هاشو ببینه پونه خواهرزاده من 15 روز واوا دخترم 5 ماه بعد از فوت بابام بدنیا اومدن سال85 شعر قبر پدرم وعکس منو همسرم واوا رو در تصویر وبلاگ مشاهده میکنیدبرای همه ارزو خوشبختی دارم امید دارم به اینده روشن.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب