خاطرات 1

سلام

 

عزیزم تو الان در خواب هستی ومن اروم و بی صدا دارم برات مطلب می نویسم

خیلی خیلی شیطون شدی داری یواش یواش بزرگ می شی

 ومن دلم برای کوچولو بودنت تنگ میشه

از لحظه که متولد شدی دلواپسی قشنگی هم همراه تو اومد ومن می دونم تا لحظه مرگم وشاید بعد از اون از من جدا نشه

واقعا مادر بودن خیلی لذت بخشه و من تمام سختی ها شو با تمام وجود دوست دارم

اوایل که به دنیا اومده بودی تا۴۰ روزگی شیر منو می خوردی امانه شبا ونه روزا

 به هیچ عنوان نمی خوابیدی تا تو بغلم بودی اروم چشماتو می بستی

اما همین که تورو میخوابوندم بیدارمی شده فقط می خواستی تو بغل من شیر بخوری وبخوابی

به هیچ عنوان جور دیگه اروم نمی شدی واین باعث شد من نتونستم بخوابم وخسته خسته تر شدم

مادربزرگت (مادر بابات)که تو بهش می گی عزیز به من گفت که شبا به تو شیر خشک بدهم 

 من اولین بار که به تو شیر خشک دادم رو خوب یادم هست چون چند لحظه بعد تو خواب رفتی تو خواب حالت بهم خورد

از دماغو دهنت شیر می اومود ومن اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم

چه کار کنم که خاله فاطی سریع بغلت کرد پشت روت کرد 

تا یه مدت دیگه این کار رو نکردم ...

فعلا که بیدار شدی نمی ذاری چیزی بنویسم اخه خیلی شکمو هستی

 هرچند از صبح تا حالا دو تا شیشه شیر خوردی اما می دونم

که صبحانه می خواهی الان هم که داری میگی د د د عاش بیرون رفتنی

به اندازه یه دنیا دوست دارم

 

/ 0 نظر / 19 بازدید